نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

جمع خودخواهان با من در مورد ای آر پی و نرم افزار مدیریت پروژه حرف نزنید. «بمن چه» ذات فرهنگی شماست.
شدین فروشنده که منم مشتریان میشم
یک دایی داشتم که برادر مادرم میشد. هر وقت به ما میرسید، یه جای اقامت میخواست. مادرم خودش رو بیش از آنجا میدید و توانایی های زیادی در خودش احساس میکرد. آخری ها آموزش رانندگی میدید. من هم دوره رو کامل دیدم و قشنگ رانندگی میکردم. اون دایی هم وقتی مادرم نبود نیازش زمین نموند.
مشکل در تفکر شماهاست.
من در عمق بی فکری شما هستم که یک رودخانه که ذخیره آبی الهی است رو می‌بندید و میگین یک کانتینر اونجا جای پل فردوسی کافیه. یک مکان باستانی به ما رسیده و باقی مخروبه! همین شد دلیل نرسیدن آبادانی به مکان ما
یک کارخانه فولاد سرچشمه میگذارین و میگین این سرمایه کشوره که آب لازم داشته. اون چی کار کرده که آبادانی از ما بگیرین، به او بدهید؟
میگین کی گفته قشنگی یک شهر به رودخانه می‌تونه باشه؟ پل طبیعت سرسبز بر مسیر ماشینهایی میگذارین که قبلاً مکانی برای جریان رودخانه بوده. آهنگ هم رویش میگذارین و میگین این طبیعت شهری تقدیمی و تقسیمی!

پل طبیعت تهران
کشورهای دیگه هم همین کار رو کردند؟
نه، پل روی رودخانه گذاشته و پاسخگوی حجم ترافیک نبوده. از وسطش متروی تندرو رد کرده. راهسازی جدید نداشته. این باید کفاف حمل و نقل رو می‌داده. نگاه کرده اون قورباغه هم حق زیست داشته، اون ماهی هم حق داشته، اون پرنده هم حق داشته.
آب رودخانه وسط شهر رو میبینی وسیعتر از رودخانه کشتی روی کارون. کارون مثل کشفرود نیست که راه به دریا نداشته و کم آبی رو دیرتر برایش جبران کرد.
این شما هستید که با تعریف نیاز بیخود و با محدود کردن انسانی، فکر رو می‌خواین ببرین تو قوطی کبریت.
کاش کارخونه می‌گفت من یک نرم افزار ای آر پی می‌خوام معرفی کنید. کاش نیازش این بود. نگاه میکنی این سوال می‌پرسه و به تحقیق و تحقیقات و اینا که می‌رسی و میگی، میگه یه خارجی پیدا کرده خیلی کار کردن! ایزو گامم
میگن دریاچه به عمق یک سانت نباش، چاه عمیقی شو.
میگن اونقدر به عمق چاه فکر کن که حتی اگر تو کشورت نتونستی اجرا کنی بیای کشور ما.
یه عمر این چاه عمیق بودیم. نتیجه چی؟
کسی احساس نیازی کرد؟ حتی زندگی نکردیم.
برعکس نگاه کردیم کارشناس های محیط زیست که عمیق شدند هی برای کشفرود محتوای سیاه پخش کرده اند، طوریکه من بخوام کاری کنم یکی یکی باید محتوا رو بردارم بیارم و اینترنتی که به گند کشیدن رو پر کنم، با داستان، با هر چی.
اصلا اون موقع هست که میگم کارشون عمدیه. وقتی دشمن با تمام قوا پشت ماجراست، دیگه این نرم افزارهای مدیریتی جواب نمیده.

 

 

 

_____________________________

Don't talk to me about ERP and project management software, you selfish bunch. "What about me" is your cultural essence.
You became a salesperson and I became a customer
I had an uncle who was my mother's brother. Whenever he came to us, he would ask for a place to stay. My mother saw herself as more than that and felt many abilities in herself. She was recently taking driving lessons. I also completed the course and drove beautifully. That uncle also didn't need the ground when my mother was not there.
The problem is in your thinking.
I am in the depths of your thoughtlessness that you block a river that is a divine water reserve and say that a container there is enough for the Ferdowsi Bridge. An ancient place has reached us and the rest is ruined! This is the reason why Abadani has not reached our place
You build a steel factory in Sarcheshmeh and say that this is the capital of the country that needed water. What has he done to take Abadani from us and give it to him?
You say, who said that the beauty of a city can be in a river? You put a bridge of lush nature on the path of cars that used to be a place for the river to flow. You also put a song on it and say that this urban nature is a gift and a division!
Did other countries do the same thing?
No, they put a bridge over the river and it was not responsive to the volume of traffic. The high-speed subway passed through the middle of it. There was no new road construction. This should have been enough for transportation. Look, that frog also had the right to live, that fish also had the right, that bird also had the right.
You see the water of the river in the middle of the city is wider than the ship's river on the Karun. Karun is not like the Kashfarud River, which had no access to the sea and compensated for its water shortage later.
You are the ones who, by defining a need without self-interest and by limiting humanity, want to take the idea to a matchbox.
I wish the factory had said, "I want you to introduce an ERP software." I wish this was its need. You look at this question and you get to the research and investigations and all that and you say, he said a foreigner found it and they did a lot of work! Iso Gamm
They say the lake shouldn't be one inch deep, it should be a deep well.
They say think about the depth of the well so much that even if you couldn't implement it in your country, come to our country.
We were this deep well for a lifetime. What's the result?
Did anyone feel the need? We didn't even live.
On the contrary, we looked at the environmental experts who went deep and spread black content to discover the river, so that if I wanted to do something, I had to take the content one by one and fill the internet that I'm trying to mess up, with stories, with whatever.
That's when I say their work is intentional. When the enemy is behind the story with all his might, these management softwares no longer work.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

خانه مستاجری مستندساز

خوشبختانه دیگه تلفن ثابت داره جمع میشه. اوایل بازنشستگیم خونه ای که مستاجر بودیم تلفن معمولی داشتیم. تا این که صاحبخونه که بساز بفروش و در کل محل 10-20 تا ساختمان میساخت و اینها بخشی از آنچه بود که داشت و ما میدیدیم اومد اصرار و التماس و همراه با تهدید. اگر قبول نمیکردیم بیرونمون میکرد. گفت من چیزی ندارم و در کار ساخت و ساز هم به مشکل برخوردم. الآن به یک مکان کوچک مثل انباری و دفتر نیاز دارم تا وسایلم رو تویش بگذارم. پسر جوانی بود بیست-سی ساله و هنوز مجرد بود. گفت اگر امکان داره یک بخش کوچکی از حیاط را بدهید که ما بسازیم و شما زندگیتون رو بکنید؛ ما یک گوشه از حیاط رو برمیداریم.

من هم گفتم باشه. نمی گفتم بیرونمون میکرد. تو موقعیتی نبودم که جای دیگری را اجاره کنم. اومد و ظرف سه روز که من برای اولین بار تفاوت یک بساز بفروش رو با خودم میدیدم، جایی از باغچه ای که درست کرده بودیم را انتخاب کرد و دقیقا روی باغچه که نهال انار، اقاقیا، بوته های گل و سبزی کاشته بودیم اتاقک بیست متری خودش را احداث کرد.

اولین کاری که برای این اتاقک انباری کرد قطع کردن سیم تلفن بود، بدون اینکه حتی به من بگه. دیگه لازم نبود واسه این اجازه بگیره. قبول هم نمیکرد. من هی اداره مخابرات میرفتم و میگفتم تلفنم مشکل داره و کسی جوابگو نبود.

برای اتاقکش از سمت کوچه در گذاشت. یک دری که از در ساختمان ما قشنگ تر بود. ما یک سال در این وضعیت زندگی کردیم، در حالیکه به او اجاره خوبی هم میدادیم. بعد از یک سال آمد و گفت مشکل دارم، بلند شوید و همه این جا را لازم دارم. وسط درس و مدرسه بچه ها بود. با احترام و اینها سعی کردم بگم جوان به من مهلت بده و من خودم دارم یک جایی برای خودمون درست میکنم. یک عمر هم هست که اجاره شما رو داشتیم میدادیم، ولی این توجه نمیکرد. برعکس پشت سرما حرف میزد، طوریکه همون موقع که با یک املاکی ازدواج کرد، با چند نفر همه مطمئن بودند که این ما هستیم حقش رو داریم میخوریم! کسی دیگه تو محل بهمون سلام نمیکرد.

ما که کاری نمی تونستیم بکنیم و باید میرفتیم. اسباب کشی غیرمنتظره افتاد گردنمون. من غر بچه ها رو باید میشنیدم. مجبور شدیم بریم نزدیک روستا، خارج از شهر و یک جای نیمه ساخته اونجا بگیریم.

زندگی سخت روستایی سر پیری برای من از آن موقع شروع شد. چند وقت پیش گذرم خورد به محل قبلی زندگی. نونوایی محل تنها کسی بود که باهاش حرف میزدم. بیست سال بود که همدیگه رو تو اون محل میشناختیم. نگاه کردم هنوز ساختمان خالی و در حال تخریب بود، بعد از دو سال! یعنی دو سال این احساس نیاز نمیکرده که حتی مستاجر بیاره و یا خودش استفاده کنه. فقط این ادا بود که ما رو از خونه بیرون کنه؟! همیشه به بچه هایم میگم که هیچ وقت مستاجر نشوید. هر چند که این کلا آدم بدی بود. حتی اگر صاحبخونه اش هم میشدیم باز یک جور دیگری پشت سرمون حرف میزد.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

مرغ ماهی خوار ایران

بعداز ظهری رفته بودم پاساژ برای دیدن دوستان. از همه کسانی که بهشون علاقه دارم گلچینی از دوستان آنجا بودند که بهم خوش آمد می گفتند. مغازه کوچک جای پله ها، مغازه دوستم بود که تا اومدم بهم ماهی با گوشت لطیف که قبلا برای نهار پخته بود تعارف کرد. مثل یک جشن کوچک بود که من به مهمانی رفته بودم. کمی از گوشت ماهی رو خوردم و برای گرفتن عکس هایم رفتم طبقه -1. اولین بارم بود که آنجا میرفتم. ویژگی دوستانم تو این پاساژ این بود که هر کدوم کارهای امروزی رو انجام میدادند، با این تفاوت که هیچ الزامی به در خط دانش بودن تکنولوژی مورد استفاده شون نبود. مثلا همین عکاس طبقه -1. اصلا در یک فضای تاریک کار میکرد که ظهور فیلم ها که دیجیتال هم نبودند دچار مشکل نشود. به این میگن خودکفایی.

بعد از گرفتن عکس ها دوباره برگشتم مغازه دوستم جای پله ها. او هنوز داشت به آرامی از گوشت هایی که دوستش برایش گرفته بود میخورد. دوستم گفت چه خوب که دیدمت. او یک جعبه هدیه بهم داد که در آن ماهی ها رو میتونستم بذارم و با خودم ببرم. او گفت: برای شام امشبت باشه. دوستم که ماهی گرفته بود برای همه کلی ماهی شکار کرده بود. البته، او کارش با گرفتن ماهی از طبیعت وحشی نبود و خیلی حرفه ای قفس پرورش ماهی قزل آلا کنار دریاچه داشتند.

دوستم یک کتاب راهنما هم بهم داد که درباره مستندات امروزی بودند. یک مسابقه سایز بزرگ در پیش بود که باید من تویش شرکت میکردم. دوستم گفت از بین اینها اونی که مربوط به دریاچه هست رو انتخاب کن.

گفتم پس برای همین کلی ماهی بهم دادی؟

گفت: چند وقته که با سد گذاشتن، استفاده غیراصولی از آب شیرین و آبخیزداری داریم دریاچه هامون رو که طبیعی شکل گرفته اند رو خشک میکنیم. واقعا جایش هست که کلی مطلب درباره اش بذاریم.

گفتم: حق با توئه.

کتاب رو ورق زدم و واقعا کامل بود. از همه چیز، از تجربه سدسازی کشور چین گرفته تا رسیدن آن ها به نکته انتقال آب و انواع پرندگان ماهی خور همه مطلبی تویش بود. به این جا که رسیدم یک تحقیق کردم درباره انتقال آب مشهد که دومین شهر بزرگ ایران، و پایتخت معنوی محسوب میشه. اونجا مستند درباره انتقال آب از سواحل چابهار به خراسان رضوی رو پیگیر شدم و دیدم روند پروژه فقط 17درصد رشد داشته. تصمیم گرفتم مستند بعدی که میسازم درباره انتقال آب از دریا به مشهد باشه.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

جهت یابی گاوها به سمت شمال

امروز هنگام سحر ساعت ۶ صبح از خواب بلند شدم. از مسیری که طی می‌کردم ۲۵ کیلومتر به سمت مرکز شهر باید حرکت می‌کردم. فضای جلوم دشت وسیعی بود که از سمت شرق خورشید بالا می‌اومد و  لایه‌های هوا در تلاقی با خورشید سرخ فام به چشم می‌خورد.
زمانی که جوان‌تر بودم، یعنی وقتی که بچه‌ام کوچیک بود و برای او قطعات کوچیک لگوی ساختارهای شیمیایی رو می‌خریدم، خوب یادمه که می‌خواستم بهش یاد بدم ساختارهای دنیا هم می‌تونه به همین کوچکی ساختارهای شیمیایی باشه.
زمانی نه چندان دور، یعنی حدود ۵۰۰ سال پیش جایی که الان براتون توصیف می‌کنم فیلهای بزرگی داشت که باعث شده بود چند مکان از این دشت نام فیل را به خودشان بگیرند. شاه فیل و فیلستان نام‌هایی هستند که به خاطر تکرارشون معلوم میشه منطقه فیل و پستانداران بزرگ داشته است.
حتی یک پارک ژوراسیک هم این حوالی زده اند که مشخص می‌کنه دوره‌های زمین شناسی و تقسیمات دوره برای فسیل‌هایی که در منطقه پیدا شده به دوره کامبرین می‌رسد.
این منطقه که براتون توصیف می‌کنم، در حال حاضر شاهنامه مشهد نام دارد. زمانی که شهر مشهد به سمت منطقه سناباد پیشروی می‌کرد و حرم امام رضا در همون حوالی بود، حیوانات اطراف شهر در فصل جفت یابی، یعنی در اردیبهشت ماه جفت خودشان را پیدا می‌کردند. پس از آن، با علامتی که هنوز برای ما ناشناخته است همه حیوانات به طرف شمال راه می‌افتادند. من این را همواره هنگامی که پسرم گاوی را در حال چریدن به سمت شمال یا جنوب می‌بیند می‌گویم که آن زمان که منطقه توس مجموعه‌ای از روستاها بود، و گاوها اهلی شده بودند، حیواناتی از جمله فیل‌ها پلنگ‌ها و ببرها در اطراف با میدان مغناطیسی زمین جهت گیری میکردند و جابجا می شدند. امروزه از اون حیوانات عظیم الجثه فقط ما گربه و نژادهای متنوع اون و برخی از سگ‌ها و حیوانات ریزتر را در این مناطق به راحتی می‌تونیم پیدا کنیم.
از طرفی هم با توجه به اینکه نیازهای انسان و حیوان در یک منطقه ممکنه تقابل داشته باشه گروه‌های حمایتی شکل دادیم که یکی از این گروه‌ها در مجموعه پارک ژوراسیک همین جای شاهنامه جمع شده و عده‌ای هم حامی و دوستان محیط زیست هستند که حیواناتی که در معرض خطر هستند را شناسایی می کنند. هر روز تعداد بیشتری از پارک‌های وسیع و پستانداران بزرگ به مراقبت انسان نیاز پیدا می‌کنند. یکی از این موارد همین پارک جنگلی سوران در نزدیکی شهرک صنعتی توس هستش که با کاشت درخت‌ها و سعی در حفاظت از محیط زیست پوششی سبزینه برای منطقه تعبیه کردند. در اینجور فضاها اگر کسایی که موفق بشن تکثیر حیوانات داشته باشند اون‌ها رو می‌تونن بشمارند. اینجور فضاها وقتی که گونه‌های ژنی خودشون را افزایش میدهند یک موزه زیستی هم در کنار خودشون می‌تونن تعریف کنند و معمولاً تعریف می‌شه تا بتونن مجدداً حیواناتی که در معرض انقراض هستند رو پرورش بدهند. در حال حاضر هیچ یک از مکان‌های طبیعی خالی از نفوذ انسان نیست. بنابراین، باید روش‌های مدیریتی که نیازهای متفاوت بدون انتظار پیش آمدن رویایی را داشته باشه برآورد کنیم.

 

____________

I woke up at 6 am today. I had to travel 25 kilometers from the route I was taking to the city center. The space in front of me was a vast plain where the sun rose from the east and the layers of air were visible at the intersection with the red sun.
When I was younger, that is, when my child was small and I bought him small Lego pieces of chemical structures, I remember well that I wanted to teach him that the structures of the world can also be like chemical structures as small as this.
Not so long ago, about 500 years ago, the place I am describing to you now had large elephants, which caused several places in this plain to be named after elephants. King Elephant and Elephant State are names that, due to their repetition, indicate that the area had elephants and large mammals.
There is even a Jurassic Park in this area, which indicates that the geological periods and divisions of the periods for the fossils found in the area date back to the Cambrian period.
This area that I am describing to you is currently called Shahnameh Mashhad. When the city of Mashhad was advancing towards the Sanabad region and the Imam Reza shrine was nearby, the animals around the city would find their mates during the mating season, that is, in the month of Ordibehesht. After that, with a sign that is still unknown to us, all the animals would head north. I always say this when my son sees a cow grazing to the north or south, that when the Toos region was a collection of villages, and cows were domesticated, animals such as elephants, leopards, and tigers would orient themselves and move around with the Earth's magnetic field. Today, of those huge animals, only we can easily find cats and their various breeds, and some dogs and smaller animals in these areas.
On the other hand, considering that the needs of humans and animals in an area may conflict, we have formed support groups, one of which is gathered in the Jurassic Park complex in Shahnameh, and some are environmentalists and friends who identify animals that are at risk. Every day, more and more large parks and large mammals need human care. One of these cases is the Soran Forest Park near Toos Industrial Estate, which has provided a green cover for the area by planting trees and trying to protect the environment. In such spaces, if those who succeed in reproducing animals can count them. When such spaces increase their gene pool, they can also define a biological museum next to themselves, and it is usually defined so that they can re-breed animals that are at risk of extinction. Currently, no natural place is free from human influence. Therefore, we need to estimate management methods that meet different needs without expecting a dream to come true.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

00:00 امروز یک روز پاییزی زیبا و دوست داشتنی دیگه بود. آدمایی رو دیدم که بهم میتونن خیلی کمک کنن و امیدوارم در ادامه مسیر هم باهاشون باشم. شاید از نظر نوه ام اینطور نبود. نوه دختریم تازه دکتریش رو گرفته.

پدرش برای تهیه گزارش اعزام شده و خانواده اش رو مدتی جای من آورده تا باهم باشیم.

مثلا خواستیم زود بخوابیم، همسایه پرسروصدامون میخواست فکر کنم پشه هایش رو بکشه، و اومد سمت ما. ما همیشه میخواهیم زود بخوابیم، اما انگار این بابا با اون سبیل هایش قصد زود خوابیدن نداشت. نوه هم که ساعتش رو ۱۲ گیر کرده و ما برایش پتو نخریده ایم و بجایش روی این و خودمون روزنامه گذاشتیم. از بس با خبر مبر و تحقیق بزرگش کرده ایم. این میخواست به اون همسایه که انگار خبری از دین و مذهب بهش نرسیده بگه ما دکتری داریم و شهرت و پول منطقه تو از اسم ماست که من اومدم جلویش رو بگیرم. اینها رو که دیدم، اتاق رو که دیدم با کاغذ روزنامه پر شده و اینکه این هنوز ازدواج نکرده یاد حرف های عمه اش افتادم که می‌گفت به شوهرش چی میخواد بده؟! روزنامه؟!

دور و برم نگاه می‌کنم و میگم حالا با این روزنامه ها که ماها در کنار همون همسایه مون هستیم و آدمای اثرگذاری هم فکر نکنم باشیم؛ اون با سبیل هایش خودش رو بپوشونه و پتوی ما روزنامه باشه؟

گاهی فکر میکنم تقصیر از من و نوه نیست، بلکه از بابایش هم که پول‌هایش را خرج عروسی پسرش کرد نیست. اشکال از تقسیم وظایف تو نظامه، که یکی حتی کفنش هم روزنامه باشه و یکی ویترین خونه ش اتاق دختر روزنامه پوش

عکس فروشگاه زنجیره ای چینی روز کریسمس

توضیح عکس اینکه این یک عکس فروشگاه زنجیره ای در چین هست که روز کریسمس شلوغ شده است. خریداران صف گرفته اند و در حالی که لباس های خودشون رو با فرهنگ غربی ست کرده اند، کفش های سنتی پارچه ای خود را برای تعویض در دست گرفته اند.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

یادم می آید حسم این بود که ماشین از روی پل آبی رد نشد، سر خورد و من با شجاعت مسیر را طی کردم. طی این مسیر برای منکه میخواستم راننده محله باشم مهم بود. روی پل روشن از نور مهتاب سر خوردم و پل از جلو چشمم رد شد. میخوام بگم که عصر و دوره عوض شده.
بچه ها همه میدانند که آزمون ها و کلاس ها محل تجمع در رده سنی آنهاست، ولی سن که بالاتر میرود و دوره دانشگاه هم تمام می شود، اگر محیط کاری مثل اداره را کسی نداشته باشد و اتفاقا در محله ای مثل محل ما هم زندگی کند، مهم است که با فضای مجازی ارتباطات را بیشتر حفظ کند.
یعنی فقط داشتن یک یخچال واقع در جایی مثل سوپرمارکت که بهش بگن کافه یا قهوه برای جوانهای محل کفایت نمیکند و لازمه که ارتباطات شغلی در جایی که با مراکز تولیدی و آموزشی فاصله دارد، جور دیگری حفظ شود.
جوانی خودمان در محله شاهنامه مشهد این مساله را ما چندین بار حل کرده بودیم. اول اینکه من خودم در خدمت جوانها هستم. دوم اینکه کافه بزرگ داشتیم و داریم که جوانهایی که به هر دلیل مدرسه و یا دانشگاه نمیروند از امکانات تجمع عمومی، آنها را بهره مند میکند. بعد یک کارگاه کامپیوتر به این کافه اضافه شد. طبقه پایین کافه داشتیم و طبقه بالا کارگاه کامپیوتر بود. این کارگاه هم مثل کارگاههای مدارس فرزانگان در فضایی وسیع داشت که برای هر ویدئو و یا موسیقی که جوانها میخواستند، آماده بود.

کارگاه کامپیوتر کافه پارچینا
کارگاه با شبکه به سایر کامپیوترهای شبکه های موجود متصل بود. در جاهای دیگه و سایر سایت ها، قطعات موسیقی و یا انیمیشنی را درست میکردند و تحویل جوانهای مستعد محل میدادند. پشت همین سیستم ها کارها تکمیل میشد و با سلیقه جوانهای محل یک تولید انیمیشنی و یا موسیقی داشتیم. اینکه میگم مال ده سال پیشه. در این میان، مسابقه هم بین جوانها ترتیب داده میشد، و بهترین ها برای کارها انتخاب میشدند.

اصلا این روزها حتی دانشجوها ترجیح می‌دهند بخش زیادی از روز خودشون را در کافه‌ها بگذرانند و در حالی که می‌توانند درسهای خودشان را پیش ببرند، بدون نگرانی راجع به محدودیت زمان یا تذکر حراست، با همکلاسی‌ها و دوستان خود گفت وگو می‌کنند. دانشگاه و حتی مدرسه خیلی وقت بود که به مکانی برای درس و جزوه تبدیل شده بود.

به کافه‌های مرکز شهر که سر بزنید، احتمال خیلی زیاد چشمتان به چند مشتری با شکل و شمایل دانشجو و یا دانش آموز می‌خورد که روی میزشان کتاب و دفتر هست. قطعا اینها احساس راحتی بیشتری میکنند نسبت به حضور در دانشگاه و مدرسه که معلم، مربی و ناظم بالا سرشون نشسته.

مسیر رفت و آمد به کافه هم میتونه راحت‌تر از کتابخانه دانشگاه باشد و وقت کمتری هم در ترافیک هَدر می‌رود. محیط کافه برای غذا و نوشیدنی تزئین شده و قرار نیست کسی پادگان مانند زمانش رو برای کارهایی که دوست دارد اختصاص دهد.

گچبری سقف کافه پارچینا

کافه ای خوبه که شلوغ هم نباشد، و بتونیم فضای شخصی خودمون را در آن بسازیم، اما در کتابخانه جز در موارد نادر برای خواندن روزنامه گوشه ای به دور از چشم کتابدار مهمان هستیم. احساس نمی‌کنیم فضای کتابخانه برای ما ساخته شده است.

اخیرا وقتم را زیاد در کافه های شاهنامه مشهد میگذرانم. جوانها را میبینم که خیلی کمتر از آن وقتهای ما می آیند آنجا. می آیند سریع یک چیزی میخورند. حتی روزهای بارانی پاییزی هم در بیشتر ماندنشان اثری ندارد. دو نفری با هم حرف میزنند و میروند. ما جمع های چند نفری داشتیم. تو جشن ها رفته بودم و صاحب کافه از این نورهای رنگی به درخت آویزان کرده بود. از این درخت های بزرگ توت که تو شاهنامه زیاده. این درخت توتی که که میگم شاید 150 سال عمرش باشه. کسی که درخت 150 ساله ندیده نمیفهمد چی میگم، ولی برای من فقط دیدن همین خیلی انرژی بخشه. ضمن اینکه خلوتی کافه رو به شلوغی آن ترجیح میدهم.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

نبرد رستم و اسفندیار

گاهی هوا شرجی میشود، و گاهی ابرهای رقیقی از آسمان شب عبور می‌کنند. من این شب ها امیدوارانه در خیابان شاهنامه مشهد قدم میزنم.

به نیمه شهریورماه رسیده ایم و با خنک شدن هوا و کوتاه شدن روزها معلوم است که فصل عوض میشود. پاییز فصل خاطره انگیزیه. من تو همین حال و هوا روزهایی که مادرم کنار حوض رب درست میکرد، جزو اولین کارهام ساختن طرحی درباره شاهنامه بود. معلم هایمان هر سال بچه ها را جمع میکردند و به آرامگاه فردوسی می آوردند. آنها یک سال، حتی مسابقه هم گذاشتند. همون سالهایی که عکس انیشتین را زیاد میدیدیم و مسابقه طراحی میکرد، معلم های ما هم مسابقه میگذاشتند.

اونموقع دلم نمیخواست که برای شرکت دادن بازی راز شاهنامه در مسابقات دیر برسیم. سال قبلش نتایج مسابقه را دادند و ما هفدهم شدیم. تجربه مسابقه سال قبلش ما را امیدوارتر کرده بود. طرح بازی را هنوز دارم.

در این بازی ماجراجویی، شما می‌توانستید:

در نقش قهرمانان افسانه‌ای شاهنامه مانند رستم و سهراب بازی کنید. در نبردهای حماسی با استفاده از سلاح‌های مختلف شرکت کنید. معماهای پیچیده را مثل انیشتین حل کرده و گنجینه‌های پنهان را پیدا کنید.
دقت کرده بودیم که در محیط بازی، از محیط‌های متنوع بازی مانند بازارهای شلوغ مشهد و کوه‌های بینالود و هزار مسجد استفاده کنیم.
سعی کرده بودیم در بازیمون فرهنگ غنی ایرانی را نشان بدهیم. حتی دیزی سنگی، و غذاهای سنتی مشهد در قهوه خانه را هم گذاشته بودیم.

این بازی برگرفته از شاهنامه حکیم ابولقاسم فردوسی بود.  برای سن کودکان ساده ترش کرده ایم.

 

واسه شاهنامه دوستان بگم که عنوان مطلب را از شاهنامه فردوسی برداشته ام.

 

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

تو کتاب رفتار مصرف کننده می‌خوندم که میگفت بعضیا دوست دارن تشنه این هستند که پخش زنده مسابقه تلویزیونی شرکت کنند، و بعضی هم دوست دارند که اوقات فراغتشون رو شطرنج بازی کنند و باغبانی کنند.

رفتم تو فضای مجازی و از آقای هندوانه ای کافه پارچینا پرسیدم. آقای هندوانه ای همون دوست خودم تو فضای غیرمجازیه و تنها دوستم تو فضای مجازیه. آقای هندوانه ای هم گفت:

به نظرت انسان شاغلی که تابستون ساعت 12 ظهر به خاطر گرمای هوای زیر کولر تعطیل می‌شه، و حالا ممکنه پخش زنده یک مسابقه تلویزیونی هم شرکتش بدند و یه جایزه‌ای برنده بشه تشنه این شرکت در مسابقه بوده و اون کسی که زیر حر گرمای آفتاب باغبونی می‌کرده و یا آتش نشان پارک ملی بوده و برای اینکه گرمای تابستون کم بشه تا سرمای زمستون شدید نباشه، تشنه کم آبی تو سیخ آفتاب بوده؟

گفتم آقای هندوانه حساب منو از بقیه جدا کن. رویم رو زیاد کردم و گفتم: حالا یه هندونه میدادی حرفات رو گوش کردم.

گفت: هندونه هام ترک خوردند و شانست یه هندونه درست امسال ندارم. حالا میخوای اون نصفه سالمش رو عصری برات بیارم.

یک شعری خوندم از سعدی که "وی باغ لطافت به رویت که گزیده‌ست؟ زیباتر از این صید همه عمر نکرده‌ست. شیرین‌تر از این خربزه هرگز نبریده‌ست."

آقای هندوانه گفت: حالا کتاب پیامهای زیبام رو ندارم که برات از رویش پیامک بفرستم. فقط خودم هم میخواستم بهت زنگ بزنم که بگم خوبه انقدر تو مصرف آب صرفه جویی کنیم که هندونه بدیم بچه ها قاچ کنند وسط تابستونی بخورند و خنک بشن.

اقای هندوانه و نوه ها

با خودم فکر کردم الآن نوه هام در مغازه بقالی هستند و دارند بستنی میخرند. من خودم به شخصه یک مسابقه تلویزیونی بود به سن اونها که بودم خیلی دلم میخواست شرکت کنم. فکر می‌کردم من برنده می‌شم و هرچی زنگ می‌زدم کسی گوشی رو برنمی‌داشت. فقط انگار تمام زنگ زدن‌های من نگهدارنده مسابقه‌شون بود؛ چون دیگه من که زنگ نزدم مسابقه‌شونم تموم شد.

امروز اما انقدر هوا گرمه که کارمندان سر کارشون نمیرن. من امروز نگاه می‌کنم همین چهار تا گل و گیاهی که پشت در خونمون هست رو اگه زیر اون گرما نرم آبشون بدم اینا خشک میشن. چون هوا با این شرایط و خشک شدن و سوختن درختان بیابانی میشه، زمستون سردتر و بدون بارشی هم در پی داریم. برای همین میرم به اونا آب میدم. اگه همون چهار تا ملخی هم که حرکت اسب شطرنجو می‌زنند می‌کشم، دلیلش اینه که اینا رو اگه نکشم میان آفت درخت میشن. یه تعدادشون ظرف نیم ساعت یه درخت رو از پا در میارن. واقعا تشنه این کار بودم که ظهر بلند شم تو اون سیخ آفتاب برم حرکت شطرنج با ملخ بزنم و از اونور باغبونی ادامه بدم؟

برم هندونه ها رو قاچ کنم بذارم تو یخچال که الآن نوه هایم سر میرسند.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

اعزام سربازان دهه شصت به جنگ تحمیلی عراق

دهه شصت که جنگ تحمیلی و حمله عراق بود ما با ماشین و قطار این طرف اون طرف میرفتیم. قطار اوج شکوه تکنولوژی زمان ما بود. یبار با پسر بزرگم تو قطار بین جمع دوستان بودم. یه لباس هاوایی تنم بود و تو جمع دوستان همه مجردم برای پسرم ادای شیر در می آوردم.

همه چیز خیلی طبیعی بود. گذشت زمان عده ای از ما رو به سمت مشهد و عده ای را به سمت تهران جذب کرد. این دو شهر پایتختهای ایران محسوب میشدند. مشهد پایتخت معنوی و تهران پایتخت رسمی ایران بود. لازم بود در این بدنه تقسیم شویم، ولی همچنان ارتباطاتمان را حفظ میکردیم.

آخرین بار خانوادگی به سمت خوزستان همین چند روز پیش رفتم، همین چند وقت پیش. ماها که همه موهایمان زمانی مشکی بود، حالا موی سفید در سر نداریم و بچه هایمان ازدواج کرده و نکرده جمع مومشکی در میان پدرانشان را تشکیل میدهند.

ما رفتیم آبادان. دوستم اونجا به استقبالمان می آمد. هنگام شب آبادان رسیدیم. آبادان شهر مرزی با عراق محسوب میشود و گاهی که بلیت اهواز گیر نمی آید آبادان میرویم. آن شب هم همین طور بود. به دوستم گفته بودم که شب میرسیم. وقتی رسیدیم بچه ها رو سوار ماشین کردیم. دوستم گفت بیا چیزی بهت نشون بدم.

یک کانکس سه طبقه بود که هر طبقه فقط محفظه ای برای دستشویی داشت. خاک و سیمان نبود. پیرمردی مو سفید که سرش به خاطر ریختن موهایش پیدا بود آنجا روی تخت در کانکس منتظر بود تا کسی او را ببرد. او شاید آخرین سرباز وطن، آخرین جامانده از کاروان آزادگان 1369 بود. کسی به استقبالش نیامده بود و همینکه من و دوستم از سربازان هشت سال دفاع مقدس آنجا جمع شده بودیم ازمون خواستند که او را به مقصد آبادان راهنمایی کنیم.

طفلک کسی را نداشت. او تا آن ساعت از شب در جایی که خاکی نداشت خوابیده بود!

گویی نوعی بی احترامی محسوب میشد، ولی آیا بی احترامی را می فهمید؟

در جمع دوستانه و خانوادگی خود سوار ماشین شدیم و پیرمرد را به همراه خود بردیم. کسی چیزی نمیگفت. نیم ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که کنار خیابان، جایی که اندکی آب از باران به جای مانده بود راننده که دوستم بود پیاده شد. او مشتی گندم در دستانش را به سمت جاهای خیس خاک در آن تاریکی گرفت و پهن کرد. میخواست گندم دیم بکارد و این نشانه امید ما برای پیشرفت این کشور بود.

آزمون بعدی ما قبل از سالروز آزاد شدگان که 26 مرداد هست، انتخابات روز جمعه است که بین پزشکیان و جلیلی هست. پزشکیان از آن مومشکی های دهه شصت هست که امروز میگوید نوکر و خاک پای مردم است.

من اصلا سوال دارم، آیا این آزاده ما خاکی زیر پایش دارد که پزشکیان آن خاک باشد؟!

او حتی شعار می دهد که نوکر مردم ایران است. از کجا به این شعار رسید. تا دیروز که میگفت باید از این مردم کار بکشیم. این کار بکشیم تغییر کرد و رسید به اینکه باید برایشان فضای رقابتی بسازیم و حالا هم شده نوکر ماها! پزشک پزشک زاده پزشکیان که تو مجلس نذاشت سهمیه بچه های پزشکی زیاد بشه تا رقابت بین بچه ها حفظ بشه. دختر کوچکم میگه فقط به خاطر اینکه جلیلی گفته میخواد سهمیه پزشک ها رو زیاد کنه میخواد بهش رای بده. من برام مهمه که لااقل این جلیلی برنامه داره. ما پانزده سال تو حاشیه مشهد زندگی کردیم و هنوز طرح تفصیلی اش نیومده. زمین های ما هنوز حاشیه است و دلیلش هم این است که می گویند یک گروه کارشناسی باید نظر بدهند. استاندار به تنهایی نظرش مهم نیست و باید کارشناسان نظر بدهند. اسم شورای کارشناسیشون شورای عالی شهرسازیه. همه شون عالیند. دیگه حالا هم که اسمش اومده که کم کم می خواد طرح بیاد میگویند ماها تویش نیستیم چون میگویند نباید چند کیلومتر اون ور تر شهر بشه. پزشکیان گفت اینطوری میخوام کشور رو براتون درست کنم، با کارشناس ها!

از اونطرف جلیلی گفت میخوام زمین های مسکونی رو دوبرابر کنم، که ما می آییم تو شهر! یعنی اگر آدم فقط مصلحت خودش رو بخواد راهی نمیمونه که به جلیلی که یک پایش رو توی جنگ از دست داده رای بده.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

جنگل حرا در میان آبها

یه همسایه داشتیم اینو از پدربزرگش یاد گرفته بود که رو درختای توت نریم. آوندای درخت همون جایی که پامونو می‌ذاریم آسیب می‌بینه. الان معلوم نمی‌شه، سال دیگه هم نه، ولی ۱۰ سال دیگه اثرش دیده می‌شه. همونجا آونداش خشک میشه و از بنه شیره اش می‌زنه بیرون و عمر درخت کم میشه. همین همسایه‌مون باغچشونو کرت بندی کرده بود؛ کرت های طبقه‌بندی شده. بارون که میومد ماها باید می‌دویدیم و می‌رفتیم زیر سقف پناه می‌گرفتیم، ولی این جوری کار کرده بود که باران های شدید مشهد میومد، از پیچ و خم کرت ها و جوهایی که این درست کرده بود می‌رفت درختاشو آب می‌داد. هر کی می دید خوشش می اومد. تو جریان این سیلاب های بهاری اینجور کارا خیلی موثره چون وقتی اینجا و اونجا سرعت آب کم شه، میانگین سرعت میاد پایین و سیل انقدر آسیب‌زا نمی‌شه. تو سیل مشهد اردیبهشت 1403 آب از کوه‌های اطراف میدان انقلاب با شدت هر چه تمام تر وارد محیط شهری شد و در نهایت فضای عمده زیرگذر زیرآب رفت.
تو هر مرکز انتظامی بسته به نوع پاسگاهش و درجه اهمیت یک اتاق خبرنگاران هست. خبرنگاران شیفت اینجا وایمیستن و منتظرند که اگر خبری اومد بگیرندش. مدیر مسئول، معمولا منو اینجاها نمی‌فرسته، اگه بدونه یه کارت هدیه‌ای چیزی میدن یا جشنی چیزیه که یه چیزی بهم می‌ماسه. یه قرار نانوشته است بین من و خودش هوامو داره. خلاصه منو فرستادن اینجا. یه نفر اومده بود سخنرانی کنه و اتاق خبرنگاران مثل معمول پشه می‌پروندن، بعد اومد و خبر سیل جاده چالوس رو گفتن. طولی نکشیده که بعد از سیل مشهد همین یکی دو روزه آخر خرداد اومده. خبر مفقودین بود. یه خبر سطح دو. من مسئول نوشتن این خبر شدم، در حالی که می‌دونم تو اینجور موارد خانواده‌هایی که درگیر مسئله هستند بی‌تاب میشن. هرچی فاصله افرادی که به این‌ها نزدیک‌تره بیشتر می‌شه، بی ‌تفاوتی مردم هم بیشتر می‌شه.
بی تفاوتی یعنی همین که یه درختی رو می‌بینیم رسیدگی نمی‌کنیم و می‌گیم جلوی مغازه رو گرفته. پس ببریمش تا تابلومون خوب دیده بشه. میگیم این زمین خوبه، بخرم و قیمتش به پولم می‌رسه. کاری ندارم که بستر رودخونه‌ است، با خودم میگم اینجا ساختمون بزنم و اونجا میز بذارم، درختای اون طرفو بردارم و سیمان و بتن کنم. درخت کهنسالو می‌برم و جاش یه درخت دیگه می‌کارم و فکر می‌کنم این درخت مثل اون درخته. در حالی که اینطور نیست درخت کهنسال ریشه‌هاش عمیقه و با یه سیل الکی از زمین در نمیاد که خودش مصیبتی بشه. چه اشکال داره هم درخت کهنسال رو نگهدارم و هم درخت جدید رو بکارم؟ بعد به فکر ساختمونت باش یکم هم به فکر مردم باش. به فکر این باش که فردا زمین لخت می‌شه و آب میاد می‌زنه همه چیز رو می‌بره. زمین که سفت می‌شه تازه فقط باید یک متر بکنی تا ریشه بتونه بعداً به آب برسه، چون اگر اون سر نهالتو بکاری عملاً انگار درختو گلدانی کردی. یعنی هر روز باید آبش بدهی و اگر یک روز آب ندهی این درخت مثل درخت تو گلدون خشک میشه. میشه باغبانی گلدانی و نتیجه آبخیزداری باهاش حاصل نمیشه. خالی کردن زمینهای جنگل هم برای زیر کشت بردن زمین برای شالیزار نتیجه اش سیل وحشتناکه. اطراف همین جاده چالوس بودیم. یه منطقه‌ای رفتیم که برام خیلی جالب بود. سمت راستمون پر از درخت‌هایی که همه رو کج کرده بودن و قشنگ معلوم بود باغبون به فکر بوده که جاده قشنگ، زیبا و حساب شده بشه. سمت راستمون هیچ درختی نبود؛ خالی خالی یه ساختمون بود، به چه بلندی با این نماهای کامپوزیت. سمت راست رو که می‌دیدی فکر می‌کردی سمت شمالی، چپ رو می‌دیدی می‌گفتی تهرانه!

بی تفاوت نبودن یعنی اگه می‌تونی یه نهالی دیدی آب بده. همسایه ات کاشته، آره، آب نداده. حالا تو آب بده چه اشکالی داره؟ انقدر شهردار و فرماندار رو مسئول این کارا ندون. اونها بی تفاوت باشند،  و مردم هم همه کارها رو به آنها سپرده باشند، پس فردا دودش تو چشم خودمون، و تو چشم همسایه‌مون میره.

اگر بلد نیستی بده دست کارشناس تا حساب شده عمل کنی. یک باغبان درست و حسابی میدونه اینجا چی بکاره پرنده های عجیب دنیا رو جذب کنه و یا میدونه اونجا چی بکاره با کاشت درخت آبخیزداری کنه. این ها بلدند، و از اونها کمک بگیریم.

  • رستم اتابکی پور