نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

طبقه بندی موضوعی

۵۸ مطلب با موضوع «تجربه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دختران سیندرلا

دیروز سفری با قطار داشتم. غالب، زندگی جریان داشت. با این وجود، چند نفری حواس پرت میشد بینشان پیدا کرد و تعدادی هم با احساس ناامنی همراهم بودند. مثلا دوستی آمده بود و هنوز حال و احوال نکرده گفت ماشین و موتورم را از بین بردند. شنیدن حوادث متعدد و حتی جان سالم به در بردن مردم سوار قطارها و هواپیماهای این روزها که یکسره در حال نقص فنی هستند و از این نقص جان سالم به در میبرند، نیز در این احساس ناامنی بی تاثیر نیست!

به منزل که رسیدم بچه ها جمع بودند. پسرم با دو دخترش آمده بودند و در شب شهادت امام جواد داشتند لایو اینستاگرام برای دوره مخالفت خانواده ها با ازدواج میدیدند. همسرم گفت این ها بیخوده، جوون ها می آیند و معیارهایشان با نوه های من نمیخوره، وگرنه که ماها که همه راضی هستیم! من اصلا به این نوه هایم گفتم چیه این اینترنت را ولش نمیکنین؟! ما هر وقت به اینترنت وصل میشیم اطلاعات خصوصی مان را به دست خودمون دست دیگران میدهیم!

گوششان بدهکار نبود و بهترین کاری که میتوانستند بکنند دیدن دسته جمعی لایو اینستا بود. البته، پدرشان هم طرف من را گرفت و گفت بابا با هر عضویتی که در این شبکه های اجتماعی دارین یک پولی به اینها میدهید. حیف این ما نیست که مفت مفت پول ها را روانه این شبکه های اجتماعی میکنیم؟!

نوه هایم مخصوصا با این داستان های سیندرلا بزرگ شده ان. از وقتی یادم هست دلشان می خواست روز تولد برایشان لباس مدل سیندرلا بخرند و آنها هم برای یک شب ادای سیندرلا را در بیاورند.

نویسنده های داستان هم تا جایی که یادم است مختلفند، و هر از گاهی از یک کشور سر در می آورند؛ یک بار نویسنده یونانی در قرن هفده می شود، یک بار انگلیسی و فاشیست آلمانی و زمانی هم چینی و ژاپنی! در قرن های مختلف این داستان را برای پایان رویایی شوهر کردن دخترها و صاحب فرزند شدنشان تکرار میکنند و ما هم شاهدیم!

البته، نسل من و با تربیتی که پسرم را کرده ام، بیشتر دینی و مذهبی بزرگ شده ایم. کتاب حلیة المتقین را خوانده ایم و آن هم برای هر انتخابی در زندگی یک راهی را نشان داده است. انصافا حرف های خوبی هم میزند. حرف از تاثیر درخت سدر و گیاهان سبز در زندگی میزند و از دلایل فقر میگوید که مثلا دکوراسیون حمام خانه ات نباید طوری باشد که بگویی سوئیت خانه ما حمام دستشویی با هم دارد، وگرنه فقیر میشوی! یک مقداری زندگی را سخت هم میکند. مثلا اصلا نباید در خانه تارعنکبوت پیدا شود که چون با این هم فقیر میشوی! حالا تصورش را بکنید در شرایط امروز نوه هایم که با من زندگی نمیکنند و پدر و مادرشان زندگی مستقلی از من تشکیل داده اند، ولی اگر کمی شرایط سخت تر میشد و اینها مجبور بودند کنار من زندگی کنند چه اتفاقی می افتاد؟ براحتی در خانه من تارعنکبوت پیدا میشد و به راحتی دکوراسیون حمام خانه ام آنها را زیر سوال میبرد!

همینطوریش نوه های من از سن ازدواجشان میگذرد، و من نمی دانم که به آنها چه بگویم، اگر روزی بیاید و همسر آنها از این مذهبی ها نباشد که مثل ما یکسره کتاب حلیة المتقین را خوانده باشد؟ اهل خودارضایی بوده باشد و هر وقت هم خواست زن نگیرد سراغ نوشیدنی های الکلی برود؟!

با دوستانم که این را مطرح میکنم، میگویند نه اصلا چه دلیلی دارد که فردی که خواستگار ندارد ازدواج کند؟ تلاش این نوه ها برای چیست؟! نزدیک این روزهای مذهبی که میشویم، این خودداری ها بیشتر می شود. مثلا همین شب شهادت امام جواد، حرف این پیش کشیده میشود که امام جواد مثل امام حسن توسط همسر شهید شد. در این شرایط، آیا تلاش برای ازدواج و فرزنددار شدن، مفید است؟ و یا برعکس شاید باید از شهید شدن این امامان عبرت بگیریم و دست از تلاش برای تغییر شرایط زندگی برداریم؟! آن هم در این شرایط که موج افکار منفی ما را بیشتر به داشتن سگ مینیاتوری در خانه تشویق می کند تا داشتن فرزند، همسر و نوه ای که هر آن ممکن است جدایی عاطفی بینشان دائمی شود.

نزدیک روزهای خیلی مذهبی تر محرم و صفر میشویم. این نزدیک شدنه را از موج افکار منفی اطرافیان به راحتی حس میکنیم. چند روز پیش، زنی وسط خیابان یکسره لفظ حرام زاده را تکرار میکرد. ما نیم ساعت اول به او بی توجه بودیم، ولی دیدیم این خیلی برای تکرار این کلمه از خودش مایه میگذارد. من گفتم اتفاقا شب شهادت امامی است! نزدیک تاریخ های خاص مذهبی که میشویم برخی از این مردم به قصد قربت الی الله از ملت این طور برائت میطلبن! بعد از یک ساعت من همینطور از حیاط رد میشدم دیدم این زن حالا دارد حرف از مردم آذربایجان و مردم خراسان میزند! برای رسیدن به این استدلال، او این قدر کلمه حرام زاده را استفاده کرده بود؟!

دیشب شب شهادت امام جواد هم همینطور بود. مادر این دخترها چقدر به آنها غر زد که چرا هر جا میروند آنها هم دنبالشان می آیند؟! خب چه کنند این بنده خداها؟! مادر نمیتواند مساله ازدواج بچه و فرزند را حل کند، سعی در تبدیل مساله به مساله دیگری میکند. اتفاقا شب شهادت امام، این شدت میگیرد و چه بسا درگیری از درگیری لفظی به تنش فیزیکی منجر شود!

حال، در این شرایط راهکار آن دخترها چیست؟ اینکه میخواستند سیندرلا شوند اشکال داشته است و یا اینکه پدر مادرشان با مشکلاتی مواجه بوده اند و با شرایط جامعه نتوانسته اند و یا خیلی باهوش نبوده ان که بخواهند پیش روند و ازدواج خوبی برای آن ها رقم زنند. پس عادی بودن و فرزند نخواستن آن فرزندان راه حل هست؟! جامعه منفی امروز در این جور موارد خوب نظر میدهد که بروند و بگردند، تفریح کنند و اگر تفریح نخواستند دنبال کاری و نشان دادن وابستگی به جایی مثل مثلا هلال احمر و صلیب سرخ باشند!

آن روز خبر میخواندم هنوز جواب آزمون استخدامی آموزش و پرورش نیامده، که اعلام کرده اند، شرط استخدام تاهل و تعداد فرزند است. باز یکی دیگر جواب داده بود، پس دلیل اینکه نتایج را اعلام نمیکنند این است که منتظر اعلام نرخ باروری شهرستان ها هستند! صلیب سرخ و هلال احمر هم همینطور است، و اصولا بسیاری کارهای حتی داوطلبانه در جامعه ما نیازمند داشتن استانداردهای بسیاری هستند.

زندگی برخی جوان ها امروز، طوری سخت شده است که نمیشود راه حل کلی به همه جوانها داد. بخواهی بگویی شوهر داشتن و همسر داشتن پس از اینکه سن ازدواج گذشت راه حل نیست! می آیند میپرسند راه حل دیگری داری؟! باز این بار نمیدانی که چه جواب بدهی! چه اینکه نگاه میکنی دور و حلقه تصمیمگیری در جامعه درست کرده اند. اولی به دومی وابسته است، و دومی پیشنیاز اولی است! همین است که هست!

به هر حال، آدم باید برای رسیدن به حداقل هایی مثل خانه و زندگی مستقل و فرزند داشتن تلاش کند، ضمن اینکه حرمت ها حفظ شود. اغلب این هتک حرمت ها هم از سمت خارجی هاست. وقتی خانه در دارد، چه نیاز است که از دیوار وارد خانه شویم؟! آن فاشیست و غیر ایرانی است که از دیوار و بی اجازه وارد خانه ما می شود. گاهی ماها فکر میکنیم در طول اینها هستیم که نگاه میکنیم اگر نخواهیم در این طول باشیم، شاید دشمن فرضی را خودمان میگیریم و تلاش برای نابودی این دشمن فرضی را بهترین راه حل میدانیم. مسلما این هم درست نیست. باید بنشینیم و فکر کنیم تا بهترین راه حل را بتوانیم هوشمندانه دهیم. نه اینکه خود جریانی برای تسری افسردگی و موج افکار منفی در جامعه باشیم. چیزیکه متاسفانه امروز بیشتر در جامعه حاکم شده و طبق معمول هم پیشتاز آن نیروهای بیگانه خواه نا خواه در جامعه هستند!

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

پرنده در برف

دیدن افق دوردست از فضای بیرون از خانه همیشه از آرزوهایم بوده است. چند سالی است که با همسایه مان که دفتر شرکتشان را از ما کرایه کرده اند دم خور شده ایم. بعضی وقت ها میبینم با دوربین به حیاط میروند. یک دوست عکاس دارند که او را می آورند. او هم با یک کیف آبی دوربین که همیشه حتما دور کمرش می بندد، با کلی قرار مدار می آید تا عکس بگیرد. چیزهای مختلفی در باغچه کاشته اند. انواع نهال میکارند ، منتقل میکنند. اولین بار که با آنها آشنا شدم گفتم شما دقیقا چی کار میکنید؟ یک توضیحاتی دادن که مربوط به برنامه نویسی بود فکر کنم. آخرش گفت که من مدیر پارچینا هستم میشناسی؟!

یعنی دامنه حوزه فعالیتشون همه چیز را در بر میگیرد. مثلا همین پارچینا، خودشون میگن شاخه فرهنگی؛ شعرهای مولاناست قشنگن . از آن طرف روی مدیریت آب کار میکنند. یک وقتی بهشون پیشنهاد دادم (فقط برای اینکه بدونم چی کار میکنن) که کار مستندسازی را بدهند به من . گفتند همه کارهایمان با دوربین و کامپیوتر است.

مشکل بچه های جدید همینه؛ وقتی میشوند مدیر یک چیزی مثلا همین مدیر ای نهنگ، دیگه میخوان همه کارها را خودشان تنهایی بکنند. مجبورند از تبلیغات و بازاریابی گرفته تا مدیریت خط تولید و نگهداری شرکت و بررسی مسائل مالی خودشون بکنن. البته یک مقداری هم حق دارند خب. اینها بعدا که درآمدشان خوب شود باید چهار نفر استخدام کنند برای این کارها. الآن البته روحیه کار گروهی ایرانی ها بهتر شده، قدیم همین قدر هم نبود! زرنگ ترین بچه اونی بود که ساعت های بیشتری سرکلاس میخوابید. این ها رو میبینم با شور و اشتیاق جوونی شون وقتشون رو واسه این کارها میگذارند. یاد خودم می افتم. من اون زمان معلم بودم اول. از طریق جهاد معلم شده بودم. پولمان هم ناچیز بود و خیلی وقت ها هم نمیگرفتیم؛ داوطلب بودیم. من هم همه اش گیر میدادم که کارهای یدی بکنم. راه های دور میرفتیم، دو روز میرفتیم تا برسیم به مقصد. بعد میرفتیم کارخانه های بی صاحب خراب شده رو راه بندازیم. مثلا یک کوره آجر پزی بود که رفتیم. یک عالمه کارگر داشت. اما از کار افتاده بود. یعنی کوره را هم نمیتوانستند راه بیاندازند. کارگرها تو کمپهای عجیب گلی-سفالی کنار هم زندگی میکردند. همه شان. هر خانواده ای یک اتاقک داشت. من اون زمان جزو اولین کارهای مستندم همین بود ؛ از آنجا فیلم گرفتم. الآن بعضی چیزها را که فکر میکنم در حافظه ام نمونده ، ولی اگر جایی نوشته باشم پیدا میکنم و تعجب میکنم.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

زمانی، قبل از انقلاب روسیه، سه کشور اول صنعتی در جهان بر تولید تک محصول خاص تمرکز داشتند. مثلا بر تولید نفت تمرکز میکردند که نیاز انرژی را تامین میکرد و همان را هم تبلیغ می‌کردند. کل تکنولوژی و توسعه این کشورها در پی فروش و بازاریابی همین تک محصول انجام میشده است. یک نوجوان و جوان در سایر کشورها در کتابهای کتابخانه های بومی خودشون آنچه که صادرات اینها محسوب میشدند را به عنوان دانش مرجع مطالعه میکردند و از زندگی خود لذت میبردند. در آن کتابها، این تک محصول مهم نبود که از کجا تهیه میشد. کل دنیا بین این سه کشور تقسیم شده بود. در آن کتاب، نقطه ای از دریای آفریقا را نشان میدادند و نفت را به عنوان محصول ویژه استخراجی از آن نقطه متعلق به یک پرچم، مثلا پرچم کشور روسیه معرفی میکردند.

در کتاب دون آرام که رمانی روسی است و جنبه های مختلف خصوصا تاریخی دارد، به این ها اشاره میکند. در این کتاب که جریان انقلاب روسیه را هم پوشش میدهد دو دسته سفید و قرمز را درگیر نشان میدهد. قرمزها کمونیست هستند. جریان درگیری این دو دسته هم زیرزیری بوده است. مثلا قرمز کمونیست که حاکم میشه حواسش به سفید هست. قرمز به سفید میگوید که فکر میکنی من میگذارم جایم را تو بگیری؟! که بعدا من رو بکشی؟!

نتیجه درگیری این چنینی در کشور روسیه مرگ همه زیرزیری میشود.

جریان مشابهی در ایران اتفاق افتاد، با این تفاوت که کسانی که خود را کمونیست و مجاهدین خلق معرفی کردند خیلی زود به عنوان منافقین شناخته شدند. پس از آن هم، در جریان فتنه 88، این اتفاق نیافتاد که قرمزهای کمونیست و مجاهدین خلق جای سفیدها را بگیرند. این نقطه تفوق ایرانی ها تاکنون بوده است. اما، این طور نبوده است که جریان انقلاب ما خصوصا پس از فتنه 88 عقبگرد و یا درگیری نداشته باشد. پس از آن، شاهد شکاف بیشتر طبقاتی بوده ایم. تورم لجام گسیخته که اغلب توسط مسئولین رده بالا و وزرا انکار میشود، روز به روز فشار خود را بر عموم طبقات جامعه بیشتر میکند. مستندسازان روزهای خلوت بیشتری را سپری کردند و مثال آن مرضیه هاشمی و نادر طالب زاده بوده است. اگر از آن ها در طول مستندسازی شان بپرسی میگن که در طول و روند تحقیقات خود چند سال بدون مراجعه کننده بوده اند. از یک طرف لازم است خودت را حفظ کنی، و از یک طرف مستندسازی با درآمد پایین ادامه یابد. روزیکه مرضیه هاشمی برای دیدن خانواده آمریکایی خود به آمریکا میرود، او را FBI در بدو ورود و در فرودگاه دستگیر میکند و پس از آن شبکه ای که این شخص در آن مجری بوده و درآمد ریالی حقوقش بوده فقط و فقط در شبکه خودش (PRESSTV) تبلیغ میکند. تبلیغ اینکه این مجری را آزاد کنید. نهایتش این تبلیغ به چند شبکه دیگر میرسد و بعد هم مسئولین خیلی سطح بالا فوقش حرفی زده باشن که کاری بکنید!

این وسط فکرش را بکنید که مرضیه هاشمی راضی نبوده حلال را با حرام قاطی بخورد و گوشت خوک را حرام میدانسته. در زندان با شرایطی که برایش فراهم کرده اند حالش خوب نیست!

حالا چه کسی کارش را راه می اندازد؟ همین نادر طالب زاده که دیروز، آخرین جمعه ماه رمضان خبر درگذشت شهادت گونه اش را میشنویم. نادر طالب زاده با ارتباطات خود موجبات اطلاع رسانی زندانی شدن بی دلیل مرضیه هاشمی را فراهم میکند و بلافاصله مرضیه هاشمی آزاد میشود!

حال، خود نادر طالب زاده چه میشود؟ چند وقت بعد، زمانیکه میخواسته عراق برود، چمدانش را از میان دهها چمدان برداشته و بعد از مدتی به او پس میدهند. لباس هایش را با مواد شیمیایی سرطان زا آلوده میکنند و این کم کم درگیر اتفاق خاموش حمله تروریستی بیولوژیکی و شاید بشه گفت شیمیایی میشود. فردا تشییع جنازه اش است.

نادر طالب زاده در سن 69 سالگی رفت. اگر این زمان نمیرفت شاید کمی دیرتر میرفت. چرا انقدر زود باید مستندسازان مستقل از صحنه خارج شوند؟

شاید به خاطر جریانی است که در حال تغییر نگرش نسل نو در جامعه است. عکس زیر را ببینید:

صفحه استراتژیک کتاب مطالعات اجتماعی هشتم متوسطه

این عکس گویای خیلی مسائل در کشوره. عکس شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان وسط کابل افغانستان و مسجد اباصوفیه استانبول ترکیه خط خطی شده. این کار شاگرد کلاس هشتم دوره متوسطه است. آیا خود بچه این کار رو کرده و یا ناشی از القای نویسنده کتاب بوده؟

این خط خطی ناشی از القای نویسنده (گان) کتاب بوده. سمت راست عکس حرف از این زده میشه که ایران باید از صادرات تک محصولی نفت خارج بشه. این صفحه از کتاب درگیری جنگی، منطقه ای و صنعتی ایران را در کنار استانبول ترکیه سمت اروپا مقایسه میکند. و طوری این مقایسه را انجام داده که انگار مشکل این شهرک علمی-تحقیقاتی اصفهان بوده که بدبختی بار آورده. در سرتاسر کتاب هم آدم هایی رو به عنوان موفق معرفی کرده که ویژگی مشترکشون این بوده که همه در یک برحه ای از ایران رفته ان، سختی کشیده ان و پس از یک مدرکی که بهشون داده شده برگشته ان و الآن کلی آدم موفقی هستن! چون پست های بلندبالا گرفته ان.

خط خطی دانش آموز جایزه نویسنده کتابه. هیچ نیازی هم مثلا نبوده که یکی مثل من مستندساز باشه که مدتی بدون مراجعه کننده باشم، مدتی بی پولی بکشم، این ور برم و اون ور برم و سختی بکشم. حالا من بی نام و نشانم و اصلا اگر کاری هم بکنم خیلی شاید اثر پروانه ای قوی نداشته باشه، ولی یکی مثل نادر طالب زاده که شناخته شده است، شاید یک زنگ بزنه و براحتی کاری که وزیر خارجه ما انجام نمیداده رو انجام بده. نادر طالب زاده از پایه گذاران شبکه افق صدا و سیما و در لیست سیاه آمریکا و تحریم بوده است.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

انیمه ژاپنی هست به اسم ناکجا آباد موعود (قول داده شده) (به انگلیسی: The Promised Neverland (Japanese: 約束のネバーランド, Hepburn: Yakusoku no Nebārando) ). سریال انیمه ماجراجویی و درام است که بر اساس یک مانگا درست شده. این انیمه را من طبق معمول چند بار دیده ام و اتفاقا جزو انیمه های پرطرفدار است. ماجرا مثلا در زمان دور و درازی مثل 2045 و در آینده رخ می دهد. ولی فکر میکنی همین الآن است که جریان دارد. اول داستان نشان میدهد که با بالاترین تکنولوژی روز بچه هایی در باغی و یا مزرعه ای درسی که خوانده اند را تحویل میدهند. امتحان است و با آن سه نفر از بهترینها مشخص و تنبل ترین بچه هم مشخص میشود.

بچه ها از روزیکه به دنیا می آمده اند این جریان مشخص را به یاد داشته اند که برخی که اتفاقا وضع درسی بهتری نداشته اند باغ را ترک میکنند به مقصد جایی ویژه! برخی دوست دارند که بدانند بیرون از باغ چه خبر است و برخی هم که دوست دارند مثل مامان آنجا شوند و فضای آنجا را دوست دارند، آنجا میمانند. شخصیت کنی ابتدای داستان سوالات را خوب جواب نمیدهد و در دستش عروسکی است. او دوست دارد مثل شخصیت مامان (سرپرست آن بچه ها) مادری مهربان شود. بعد از امتحان برای رفتن آماده اش میکنند تا از باغ برود و شایم مادر شود. هنگام تاریکی شب میبرندش و با اینکه دوست داشت در جمع دوستانش باشد تنها میبرندش و اتفاقا عروسک محبوبش جا میماند. دو تا از بهترین بچه ها برای رساندن عروسک به کنی کمی قوانین را نقض میکنند و آن چیزی را که نباید میدیدند میبینند! آنها کنی را در حالیکه یک شاخه گل رز در سینه اش فرو شده است میبینند؛ به نوعی عشقی فرو رفته در سینه آن دختر معصوم. کاملا واضح است که او کنی است و بعد هم میبینندش که برای خورده شدن در ظرفی غوطه ورش میکنند. در این ماجرا آنها دست مامان مهربانشان را هم در کاسه کسانی میبینند که کنی را کشته اند. میبینند که او با موجوداتی شیطانی همدست است که قصد خوردنشان را دارند.

بعد از این ماجرا دختر و پسری که وضع کنی را میبینند با خودشان فکر میکنند که چه اتفاقی می افتد. آنها به هم که میرسند از هم میپرسند پس برای چی ما درس میخوانیم؟! پسره فکر میکند و میگه هان! برای اینکه مغز ما بزرگتر شود و از بقیه جاهای بدنمون خوشمزه تر است؛ ما کالای با کیفیت تر اینها هستیم!

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

معلوم میشود که جریان ساختاری است. یک مامان مهربان قد کوتاه ژاپنی دارند که در این جریان دخیل است و یک مامان قد بلند سبزه و هیکل که او هم دوست دارد مامان شود، ولی باید در ساختار خوب روی بهتر شدن درس بچه ها کار کند تا تندتند نمراتشان بهتر شود!

شخصیت مامان این داستان خیلی چشمم را گرفته است. اصلا شاید انیمه ناکجا آباد موعود رو همه بقیه هم به این خاطر میبینند! شاید به دلیل همین مامان داستان است که این انیمه جزو هفت انیمه محبوب ایرانی ها شده است. همه آن را دوست دارند و ایرانی ها آن را خوب درک کرده اند!

مامان در ناکجا آباد موعود

در داستان همه مامان ها کلا واقعا دوست داشتن مادر شوند. برای اینکه مقام مادری را به دست بیاورند خیلی کوشش کردن تا شیطانها به آنها اجازه مادر شدن بدهند. خودشان جزو بهترینهای زمان خود بودند. در مزرعه، مادر داستان واقعا این بچه ها رو دوست داشته. او عشق مادریش را نثار بچه ها میکند و بعد هم میدهد بخورندشون. با اینکه خورده شدن بچه ها رو دوست نداشته ولی چون عشق مادریش را میخواسته نثار کند ترجیح میدهد جریان را حفظ کند.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

یک روز در رستوران

جوجه کباب رستورانی

دیروز رفته بودیم با همسر و بچه ها رستوران. دیگه سال داشت تموم میشد. هوا هم خوب بود و هنوز شهر کاملا در اختیار گردشگران قرار نگرفته بود. غذایش هم خوب بود و من مثل همیشه راضی بودم. سالاد فصل سفارش داده بودیم با جوجه کباب. ساعتی که ما رفته بودیم تقریبا وقت نهار خوردن خیلی ها بود. گفتم کمی بیشتر وایسیم تا عیدی کارکنان رستوران رو هم بدم. البته من میگم کارکنان. اونها در اصل کارگرند ولی سمت دارند ؛ آَشپز، کمک آشپز، گارسون (نیروی سالن) و غیره. تنها نقشی که نمیشه آن را کارگر در نظر گرفت مدیریت هست و صندوق دار. هرچند اینها برای انجام بهتر کار ممکن است گاهی کمک یکی از سمت ها شوند، ولی حواسشون هست که در حد امکان آن کار را انجام ندهند تا فاصله حفظ شود. فاصله هم بیشتر مدنظر فاصله طبقاتی است. این فاصله عرف جامعه است و اربابان قدرت سعی میکنند به هر نحو ممکن ولو به انحلال کسب و کارشان که شده آن را حفظ کنند. در جامعه ما، کارگران به کسانی که به آنها کاری میدهند (مدیر یا کارفرما) سمت را اطلاق نمیکنند و در عوض از کلماتی مانند صاحب کار و یا ارباب استفاده میکنند. این اطلاق کلمه هم کاملا به جاست. چراکه صاحبکار اصلا سایر کارکنان خود را همکار در نظر نمیگیرد. او آنها را زیردستان خود و خود را ارباب میداند. در رستوران هم همینطور است. کار سخت هر کدام از کارگران جزو مشاغل سخت محسوب نمی شود! شغل آشپز با اینکه یکسره با دود و دم در ارتباط است و اگر خدای نکرده هواکش آشپزخانه لحظه ای رون نشود ، قلبش سیاه میشود با آن همه خطیر بودن جزو مشاغل سخت محسوب نشده و در عوض خبرنگار رسمی صدا و سیما شغل سختی دارد! البته اگر این آشپز میتوانست مثل خیلی ها مدرک بخرد ، قطعا وارد دستگاه دولتی میشد که شغل بهتری داشته باشد. چه کسی دوست دارد که بر اثر کار زیاد (در حد سه شیفت) و مداوم (ّحتی روزهای تعطیل که اتفاقا حضور مشتری در آن روزها بیشتر است) دیابت و یا آرتروز و سیاتیک بگیرد؟

از آن بدتر حرفه های دیگر رستوران مانند سالن کاری است. این شغل هم با اینکه به چشم نمی آید ، جزو مشاغل سخت محسوب میشود. در عین حال ، از آنجا که مثل شغل آشپز خطیر نیست از حقوق گارسون در ایران به راحتی چشم پوشی میشود. همه کارکنان رستوران مادامی که روزهای پر مشتری را سپری میکنند حق تعطیلی و یا مرخصی ندارند. چراکه بنا به دلایل مختلفی که اخیرا کرونا هم به آن اضافه شده است روزهای کاملا خلوت و بدون مشتری دارند و برای تعدیل حقوق و دستمزد لازم است گاهی تا دو ماه بی وقفه و بدون مرخصی یکسره سرپا باشند و خدمت رسانی کنند. اگر کار دولتی هم نباشد و چرخه پولی شامل خیریه ، خاندان و غیره هم در آن درست تعریف نشده باشد ، هر آن نیز ممکن است توسط خلائق دیگر طعمه شوند و از چرخه اقتصادی خارج شوند

حالا با تمام این حرفها اگر بخواهند فاصله طبقاتی را در این شرایط حفظ کنند چه می شود؟ آیا شرایط امروز جامعه اجازه میدهد کار آنها ادامه پیدا کند؟ بعید میدانم.

همون جا تو همین فکرها بودم که به سرم زد نهار آن روز خدمه رستوران را هم من حساب کنم. بلند شدم و رفتم جای صندوق دار و با این حساب که یک پرس جوجه که خودمان هم خورده بودیم چند نفری بخورند آنها را مهمان کردم.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

گربه کنار پنجره

سرما خیلی زیاد شده، ولی هیچ برف نمیاد، بارون هم نمیاد، فقط گر و گر ماشین تو خیابون میاد، دوستان عزیزی که برف دوست دارین و نمیدونید چیکار کنین که برف بیاد خیلی ساده ست ماشین هاتون رو بذارید خونه درنیارید ببینین چطور برف میاد!

نشسته ام کنار و به کسی هم توجه نمیکنم. ولی دارم گوش می کنم این همکارا چی می گن، فقط نمی خوام نظر بدم، چون تا نظر میدم میگن این حزب اللهی ها فلان دارن...، الان چند وقته، میز کنار پنجره و سوز سرماش گاهی مو به تنم راست میکنه گاهی هم حرفهای این همکارا، جدا انگار تو مرغدون گذاشتنم!

مرغ ها هم شپش مخصوص خودشونو دارن، عروس هلندی هم شپش مخصوص خودشو، نمی دونم انگار فکرام به صورت تلپاتی بهشون رسید، گوشام راست شد شنیدم یکیشون داره میگه اگر سرت شوره داره باس بدونی که این مرحله اول شپشه! منم دو طرف موهام که رفته تو معلوم میشه که شوره دارم. سرمو بردم تو کامپیوتر که یعنی نشنیدم. اونوقت ساعت 2 تو گروه پست گذاشته که اونایی که شوره دارن همون شپشه بدونین! جواب دادم درماتیت سبور همون شوره سره که خیلیم شایعه و اغلب با شپش اشتباه می گیرن در حالیکه هیچ ربطی هم به هم ندارن.

برای این که علمی حرف زده باشم سرچ کردم می بینم یه دختره میگه 35 سالم شده خاستگار میاد ننشسته ندیده هیچی هنوز نگفته ردم میکنه. میگه درماتیت سبوره تو صورتم پوست پوست میشه. با خودم گفتم خدا به دادمون برسه وقتی همکارا طرز فکرشون انقدر ظاهر نگر شده معلوم میشه که چرا 13 میلیون تجرد قطعی واسه دهه شصتی ها داریم. خب پدر و مادراشون الان همکار مان دیگه

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

همه آنچه که ما از دریچه دوربین سازمان صدا و سیما میبینیم، آن چیزی نیست که واقعیته. اتفاقا، مهم هم هست که بدانیم در این سازمان در اصل چه اتفاقی می افتد و در اصل چی هست که به ما چه نشان می دهند.

شاید بارها تصور کسانی که نسبت به محصولی تعصب داشته اند را دیده باشین که فرق آنچه که تصور میکرده اند با آنچه که در واقعیت بوده است را بسیار زیاد دیده اند. مثلا کسی از یک سس ویژه بسیار لذت میبرده، فکر هم میکرده که طی فرآیندهای گل و بلبلی این سس تهیه میشده و وقتی کارخانه را میبیند متوجه میشود که تصور دیگری نسبت به تهیه آن داشته است. درباره سازمان صداو سیمای ما هم همین طور است. وقتی رئیس این سازمان را رهبری عوض میکند، کلی مطلب تولید میشود. کلی عکس و ویدئو از کسی به اسم رئیس این سازمان گرفته می شود و این تصور به ما القا میشود که اتفاق مهمی افتاده است.

از دید ما شاید هر بار محوطه سازمان را نشان میدهند. از دید دوربین، آنچه که میبینیم خیابان ولیعصر است که بسیار پردرخت و پر از زیبایی است. اما آنچه که کارمندان این سازمان بزرگ میبینند همان است که ما میبینیم؟

به نظر این طور نمیاد. کافی است یک جستجو "عکس داخل ساختمان سازمان صدا و سیما" بزنید تا سایت foodmedia این سازمان جزو بالاترین رده های گالری این سازمان بیاید. البته که غذا مهم ترین چیزها برای انسانه. تصور ما معمولا از این ساختمان اینه که بخش بندی شده و هر بخشی در یک ساختمان کوچکی نهایتا یک غذایی آن هم جلوی دوربین تهیه میکند. اما در واقعیت و آنچه که کارمندان آن با آن مواجهند مجموعه ساختمان هایی است بی آب و علف که یک رسدوران هایی هم دارد.

عکس داخل ساختمان صدا و سیما

ما شهروندان معمولا نان های خود را از مغازه های ویژه ای به اسم نانوایی میخریم. اما در این سازمان، کارمندان نانشان را به صورت صنعتی و از بوفه ای که نان صنعتی با فرهای بزرگ تولید میکند میخرند. اتفاقا از جمله بخش های دیدنی این سازمان هم همین بخش است. برعکس هم، آنچه که جلوی دوربین نشان میدهند این است که نانشان را مخصوصا در دوره کرونا خودشان تهیه میکرده اند.

حال که اسم نان صنعتی و فر صنعتی را آوردم، شاید تا حدی دستتان آمده باشد که از کجا صحبت میکنم. من از یک مجتمع تجاری حرف میزنم. از جمله الحاقات این مجتمع تجاری مجموعه ساختمان هایی نهایتا به بزرگی چند مدرسه است. کارکنان این سازمان هم برای رفتن از این مدرسه به آن مدرسه از ماشین های شاسی بلندی استفاده میکنند که از دید ما همان وانت های بزرگ هستند.

چند وقت پیش دوربین این سازمان یک جایی در کاشان را نشان داد که گلاب را به روش سنتی میگرفتند. یعنی دیگ بزرگ داشتند و با چند کیسه گونی گیاه دارویی گلاب را به صورت آموزش جلوی دوربین گرفتند. صاحب مغازه گفت معمولا در این جا را وقتی گردشگران می آیند باز میکنیم. کار اصلی ما این جا نیست و این بخش نمایشی کار است.

سازمان صدا و سیما هم همینطوره. بخشی برای نمایش دارد و بخش اصلی آن در واقع در پشت صحنه در کارخانه انجام میشود.

حال سوال این است که آیا این الگو درست است یا خیر؟

این الگو برای پیشرفت چندان مناسب این کشور نیست. چراکه از دید این سازمان بخواهیم نگاه کنیم تمام نانوایی سنگکی های کل کشور باید حذف شوند و جای آن ها را یکی از مجموعه فرهای بزرگ صنعتی آنها بگیرد. کارمندان آنجا هم بقدری از این نان صنعتی های ویژه خوشحال هستند که نتیجه آن را بارها در حذف نانوایی های خود دیده ایم. از دید سازمان صدا و سیما، یک نانوایی سنگکی برای کل کشور و آن هم برای نمایش جلوی دوربین کافی است. روزهای شنبه نان میپزند و همه آن را میبینند. بدین ترتیب الگوی بهینگی کاملا مشهود است.

از دید ما وجود این سازمان بسیار مضر است. چرا که نمایشی واقعی از ایران نیست. اصلا، اشتباه است که وقتی رئیس این سازمان را عوض میکنند انقدر دوربین روی آن شخص بچرخد. یک مجتمع تجاری مثل بقیه مجتمع ها در ایران که حال چند دوربین در دست دارد، چرا باید برای کشور انقدر مهم شده باشد؟

امروز، این سازمان برعکس برای کشور الگو شده است. چیزی به اسم مجتمع را ساخته اند. ما نگاه میکنیم دیگر وجود سینماها در بین سایر مغازه ها در خیابان هایمان چیزی اضافی شده است. در شهرستان ها، ساختمان های قدیمی این سازمان جای خود را با چیزهای دیگر عوض کرده و در عوض همه را در جایی به اسم مجموعه پردیس های تئاتری و غیره تجمیع میکنند و اتفاقا شهرداری تبلیغ این را هم میکند!

ما از نبود هماهنگی و عدم حضور دانشگاه در میان مردم شکوه داشتیم. هنوز این شکوه تمام نشده شاهد مهاجرت مجتمع هایی به اسم سازمان صدا و سیما هستیم که از میان مردم رفته و به جاهایی مثل فضا کوچ میکنند! این جدایی چرا باید تا این حد باشد و هر روز نیز گسترده تر می شود؟

چرا ما باید هر روز شاهد این باشیم که فلان وزیر که امروز انتخاب شد فلان کارمند جلوی دوربین صدا و سیما بوده است؟ در حالی که این سازمان، نمایشی واقعی از جریانات کشور ما نیست. اصلا، در میان مردم نیست که بخشی از جریانات این کشور باشد. قبلا کارکنانش در جایی به اسم شهرک ها زندگی میکرده اند و هر روز نیز شاهد افزایش فاصله آن ها با مردم هستیم. به راحتی شعار میدهند و هربار به هم میرسند میگویند شعار نباید بدهیم.

چرا باید به این سازمان که بیشتر شبیه یک مجتمع تجاری است از بیت المال بودجه تعلق گیرد؟ خودش که تامین کننده مخارجش است، این بودچه صرف چه کارهایی میشود؟ این سازمان در کسری بودجه کشوری چه جایگاهی دارد؟

برای بیشتر روشن شدن قضیه اجازه بدین من مقایسه ای بین تلویزیون ایران و تلویزیون ژاپن داشته باشم. اولین نکته اینه که تقریبا این ها با هم قابل قیاس نیستند. دلیلش هم این است که اداره تلویزیون ژاپن توسط مجموعه ای از شرکت ها صورت میگیره. مثلا tv Tokyo که انقدر مشهور هست تاکیدش بر این است که شرکت هست. در ایران اینطور نیست. ممکن است پروژه ای که انجام میشود، مثل گاندو فعلی حقوق سازمان را بگیرد و اسپانسر به جز آن داشته باشد، اما اداره انجام پروژه ها توسط شرکت ها صورت نمیگیره.

دومین تفاوت مهم اداره ژاپن با ایران در اینه که تامین امنیت این کشور با آمریکاست. این به معنای دخالت مستقیم آمریکا در این کشوره. از نیروهای نظامی گرفته تا تامین امنیت سایت و سازمان هاش.

اول اینکه فرض کنیم سایت telewebion.com سایت تلویزیون ایرانه. از اون طرف سایت NHK World هم سایت تلویزیون ژاپنه. خروجی صفحات آنها اینطوره:

تصویر سایت تلویزیون ژاپن NHK

با دیدن سایت بالا آدم احساس نزدیکی بیشتری به محتوا میکنه. خیلی کم هم نقاشی هستند. تصاویر مربوط به دهه شصت هستند؟ خیر، اینها رو الآن سال 2021 هست از سایت NHK ژاپن گرفتم. به هر حال، آدم دوست داره تو این سایت بمونه. من نگاه کردم صفحه ویژه ای هم برای مدرسه داره.

تصویر سایت تلویزیون ایران

سایت بالا مربوط به تلویزیون ایرانه. تلوبیون که صفحه سیاهش همون اول مخاطب گریزه. طراح این سایت چقدر بی سلیقه بوده، آدم دلش میخواد هر چه سریع تر صفحه رو ببنده و بره.

اما، این همه ماجرا نیست. حالا با همه این تفاوت ها من یک مقایسه با جستجو میزنم: "رستوران تلویزیون ایران" به زبان فارسی و همین جمله به زبان ژاپنی: "日本のテレビレストラン" ( Nihon no terebi )

رستوران تلویزیون ایران

بلافاصله نگاه کنید که ششمین سایت تبلیغ سایت مک دونالده که اتفاقا با دیدن تصویر عکس پنجمی نگاه مکنیم اتفاقی هم نیست. چندان تصاویر ایرانی به نظر نمیرسند!

جستجوی رستوران تلویزیون ژاپن

اگر در شش عکس بالا یک عکس تکرار شده دلیلش تبلیغات ژاپنی هاست.

من سوالم اینه که آیا خروجی گوگل برای جستجوی رستوران تلویزیون ایران در شان اوست؟ آیا دخالت موتور جستجوی گوگل منجر به این خروجی شده؟

من خیلی اینطور فکر نمیکنم. واقعا، ما بسیار آمریکایی تر از ژاپنی ها هستیم. مخصوصا رسانه های ما. هرچند وقت یک بار بازیگران تلویزیون ما یک سفر به وطنشون آمریکا دارن! خودمون هم دیده ایم، فیلم ها و نمایش ها، چیزی نیستند که ایرانی ها رو نشون بدن، حتی پخش زنده شون.

قضیه وقتی جالب تر میشه که به رستوران های آمریکا هم در زمینه تلویزیونشون نگاه میکنیم مثل ما انقدر آمریکایی نیستن که ما هستیم:

رستوران تلویزیون آمریکا

حالا دوربین یا هرچی، یک جایی دنبال درختی پشت پنجره گشته و پیدا کرده.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

هنوز که هنوزه کیفیت زمین های کشاورزی اطراف شهرمان به کیفیت زمین هایی که الآن جای آنها برج ساخته ایم نمیرسد.

فرهنگ ایرانی از دیرباز با طبیعت پیونده خورده است. زمانی ، حدود 50-100 سال پیش آقاجان های ما که آن زمان جوانی بودند آنچه که به عنوان هدیه مثلا تحویل سال نو می دادند کارت پستال هایی از باغ هایی بود که در آن یا زندگی میکردند و یا دوست داشتند زندگی کنند. خیابان ونک امروزی جایی بود مثل دریاچه ای کنار انبوه درختان، با ابرهای سفید فراوان و آسمان آبی. جایی که هرلحظه ممکن بود باران ببارد. چیزی مثل حاشیه جنگل های شمال امروزی. کارت پستال آن را هدیه میدادند. ایرانیان قدیم بقدری آنجا را زیبا میدیدند که حتی نمی خواستند اثری از رد دوچرخه روی آن بماند. پای پیاده رفتن در آن مسیر که خاکی هم بود بسیار جذاب تر مینمود. خیابان شمران هم همین طور بود. کوهستانی که در زیر آن انبوه درختان بود. آنجا هم طوری بود که هر لحظه ممکن بود باران ببارد.

در شهر مشهد، کارت پستال خیابان بهار کنونی را میدادند. در شیراز کارت پستال آرامگاه و باغ حافظ. البته، باغ حافظ شهرت جهانی دارد.

از آن طرف، خیابانهایی داشتیم به اسم چرچیل برای سفارت انگلیس و خیابانی برای سفارت فرانسه. چرچیل بخشی از خیابان نوفل لوشاتوی کنونی است. چرچیل کسی بود که نقش موثری در کودتای 28 مرداد 1332 ایران داشت. آن زمان ، تبلیغ آنتی بیوتیک هایی را برای کودکان ما میکردند که بسیار خوب به نظر میرسیدند. افتخارشان هم نزدیکی به خیابان چرچیل بود.

امروز ، اما تبلیغ پرچم ایران را میکنند در حالی که یا الله وسط آن با B بیت کوین جابجا شده است ، و یا کل آن با ویروس کرونا مالیده شده است. همه روزه هم کلی تبلیغ پلیس هفت تیر به دست آمریکایی را می کنند. مک دونالد آمریکایی هم که همیشه دستی در فیلم سازی دارد و هم غذاهای گوشتی با بستنی تبلیغ میکند.

انتظار فرج ما را با انتظار برای رسیدن یک پلیس هفت تیر به دست آمریکایی جابجا میکنند. زمانی که ما کارت پستال های باغ هایمان را به یکدیگر تقدیم میکردیم آرزو داشتیم در چیزی به اسم انتظار فرج به باغی برسیم که در آن خانه ای داریم. باغی مثل باغ های نوفل لوشاتوی کنونی فرانسه. آنچه خود داشتیم زبیگانه تمنا میکردیم. کارت پستال های ونک و شمیران را دست به دست میکردیم ، ولی از مونیخ آلمان آن ها را ارسال میکردیم!

مونیخ، شهری بی آب و علف که شهرداری آن برج ها را بدون درخت دوست داشت تصور کند:

مونیخ آلمان

امروز ، نگاه میکنم دهکده نوفل لوشاتو از بیش از 40 سال پیش تاکنون دست نخورده مانده! زیبا، باران خورده و تاریخی. حتی جایی تاریخی برای حضور امام خمینی در آن حفظ کرده اند. امروز به جای آن آنتی بیوتیک قدیم هم واکسن آسترازنکا می دهند که نام آن ریشه در نام گیاهی دارویی مثل کاسنی دارد! کاسنی گلی آبی با برگهایی سبز نقره فام!

دهکده نوفل لوشتاتو، با فاصله فقط 35 کیلومتر تا پاریس:

دهکده نوفل لوشاتو

آن انتظار فرج دیروز ، امروز جای خود را به انتظار رفع آلودگی هوا و نابودی برج هایی داده است که روی زمین های باغی و کشت و کار ساخته شده اند. البته، همچنان این آرزو را از مونیخ داریم. اغلب سرورهای رایگان ما آنجا هستند و پول را هم از آلمان بدست می آوریم!

تصویر خیابان ولی عصر سال 1339 اینطوری بوده:

خیابان ولی عصر تهران

خیابان ولی عصر تهران یادآور خیابان ملک آباد مشهد که زمانی انبوهی از چنارهای چندین ساله سه طرف آن را محصور کرده بود. در میان آن بهترین درختان توت جای گرفته بود و اگر میشد خانواده ها زیر آنها جمع میشدند. البته، که الآن با آمدن مترو، دیگر اثری از آن درختان نیست و آن باغ نیست!

هتل قصر طلایی مشهد ، زمانی زمین کشاورزی کشت زعفران بود. کسی این را جایی نمی نویسد. صاحب آن زمین در مجموعه باغ های خیابان امام رضای کنونی روزی تصمیم گرفت به جای آن هتل بزند. پس از آن بقدری انسان موفقی روی زمین معرفی شد که هربار به عنوان کارآفرین نمونه شناخته می شود! هتلی 20 طبقه با اتاق هایی لاکچری، رستوران و اتاق هایی قاجاری!

اصناف مشهد هر بار میگویند کی از همه بهتره؟ هتل قصر طلایی!

آموزش عالی و آموزش پرورش ایران هر بار میگوید کی از همه برتره؟ هتل قصر طلایی!

هتل قصر طلایی مشهد یک دانشگاه علمی کاربردی هم دارد!

خیابان بهار کنونی مشهد به دلیل زمین های اجاره ای آستان قدس تا زمانی نه چندان دور همچنان دست نخورده ماند تا به دست شهرداری مشهد رسید. امروز ، ساخت و تاز در آن میتازد. این در حالی است که بهترین زمین های با کیفیت زیر آسفالت با قنات هایی چند صدساله مدفون هستند. قنات های اطراف حرم بسیار بودند. حرم محصور در میان کلی باغ بود. باغ هایی پر از درختان انجیر ، توت ، گیلاس و آلبالو . در میان آن ها درختان گلی مثل ابریشم هندی بود. هنوز هم در خانه هایی که برج نشده میشود این ها را پیدا کرد . زمانی که شهرداری کوچه باغ عنبر را برای تخریب بیشتر دست میگذاشت قدیمی ها دنبال کوزه ها و ظرف های سفالینه آب انبار آنجا بودند که به دست شهرداری های زمان شاه به سرعت روی آن ها را انبوهی خاک ریخته شد تا آسفالت کنند .

این ها همه زمین باغی و کشاورزی بودند!

خیابان امام رضا مشهد قدیم:

خیابان امام رضا

خانه های ویلایی یکی پس از دیگری جای خود را به مجتمع مسکونی و تجاری میدهند! از اسم کالی که در خیابان رازی مشهد و نزدیک بیمارستان است، و زمانی میتوانست پر آب و خروشان باشد به لطف شهرداری باریکه ای از بوستان مانده است!

عکس چهار باغ

زمینی که طبق قانون به مدرسه در تراکم داده میشود، به راحتی تبدیل به خانه ای چند طبقه میشود. کسی هم مسلما پاسخگو نیست! مشهد زمانی به عنوان باغ شهر شناخته میشد!

در حالی که زمین های کشاورزی اطراف مشهد با چاه هایی به عمق 200 متر و خرج پمپ و موتور فراوان، به عنوان زمین کشاورزی شناخته میشود، زمین های خیابان امام رضا و بهار مشهد با عمق 20 متر به آب میرسند!

دنیای وارونه که میگویند این است. آرزوی ایرانی برای رفتن جای چهار درخت او را به زمین هایی کشانده است که برای رساندن کیفیتی در حد این باغات هربار لازم است چیزی حدود 7 کامیون کودرسانی کند. بعد هم میگویند زمین های کشاورزی ایرانی از فقر پتاسیم رنج میبرند!

ما از فقر خیلی چیزها رنج میبریم! باغ اصلی را برج کرده ایم و از آسمان برای زمینی انتظار باران داریم که تا رساندن آن به کیفیت زمین های باغی چند صد ساله تخریب شده کنونی راهی بس دراز دارد.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

تصویر شهید ادواردو آنیلی

تصویر شهید بدون مرز، ادواردو آنیلی در نماز جماعت آیت الله خامنه ای

دارم روی شهدای بدون مرز کار میکنم. شهیدانی که بعد از شهدایی مثل ادواردو آنیلی به تازگی و در جریانات اخیر با حکومت ایران اسلامی مرتبط و معرفی شدن و پس از اندکی شهید شدند.

شهید ادواردو آنیلی پسر میلیاردر مشهور ایتالیایی بعد از مسلمان و شیعه شدن به دلیل انتخاب مذهبش زندگی سختی داشت و پس از آن هم شهید شد. در واقع، ما بعدها فهمیدیم که «ادواردو آنیلی» تنها وارث میلیاردر ایتالیایی مشهور «جوآنی آنیلی» بود که بعد از مسلمان شدن در سال 2000 به شهادت میرسد.

آیا این پایان ماجرا برای کشف شهدای بدون مرز است؟ خیر. در ایران هزینه ای میشود، برای پیدا کردن مسلمانان تاثیر گذار در حوزه علمی برون مرزی که کشف شوند و به عنوان چهره به دنیا معرفی شوند. یک عده، همینطوری، چون دشمن در کمین نشسته، پیدا میشوند.

بعد از شهادت مسلمانان در جبهه برون مرزی، انجمنی هست به اسم انجمن اسلامی شهید ادواردو آنیلی که هدفش زنده نگه داشتن راه، یاد و خاطره این شهداست. تعدادشون هم به مرور زمان در حال زیاد شدن هست، و در تنوع هم هستند. مجرد، ازدواج کرده، جوان، میان سال و گاهی بدون فرزند و با فرزندهای دانشگاه رفته. بنابراین، کار این انجمن هم چندان ساده نیست. چراکه این شهدا، در عین قدرتمند بودن در زمان خودشان مظلوم هم هستند، معمولا. به عنوان مثال، در مورد شهید ادواردو آنیلی مستندی به عنوان روایت شهادت «ادواردو آنیلی» در همان سالهای پس از شهادت از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شد و مورد استقبال هم قرار گرفت. بعد از آن، حدود یک دهه بعد، دوباره فراخوان دادند تا مستند دوم این شهید را تولید کنند و از همکاری عموم مردم هم کمک بگیرند.

در حال حاضر، تلاش زیادی برای حفظ یادواره شهدای بدون مرز صورت میگیرد، که همچنان به عنوان یک مساله باز برای حکومت ایران اسلامی خواهد ماند.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

درد دل با خدا

چند باری شده که دیده ام گاهی خدا وقتی چیزی بهم داده قبلش چیزی ازم گرفته است. حالا این گرفتنه ممکن است خیلی هم معنای از دست دادن نداشته باشد. ای بسا گرفتنی هم در کار نباشد و آن معنی فرصت شناخت باشد وگرنه که ما نزد خدا فقیر هستیم و چیزی نداریم که از دست بدهیم. چطور ممکن است جمله "چرا متوجه نیستی؟" را به صورت‌های مختلف بیان کرد؟ یک اینکه در ساختار جمله و توسط فردی بیان شود. دیگر اینکه در زبان‌های مختلف ترجمه شود. راه دیگر دیدن خود جمله چرا متوجه نیستی در صحنه است. پس این موهبت می تواند در وجوه مختلف باشد، و هست.

حالا در مورد امام حسین هم روایت مشابهی داریم که زمان رسول خدا وقتی ام سلمه به دنبال امام حسین علیه السلام آمد و او نزد پیامبر رفته بود. پیامبر را گریان دید. پیغمبر را در حالی گریان دید که چیزی را زیر و رو می کرد. پیغمبر خدا به ام سلمه فرمود: این جبرئیل است که به من خبر می دهد، این حسینم شهید خواهد شد و این همان تربتی است که حسینم روی آن شهید می شود. ای ام سلمه این تربت را نزد خود نگاه دار، هر وقت دیدی این تربت به خون مبدل شد، بدان که این حبیب من شهید شده است.

ام سلمه هم خیلی مثل ما بوده، رفتارش. گفت: یا رسول الله! از خدا بخواه که این بلا را از حسین تو دور نماید.

- من از خدا تقاضا کردم، ولی خدا فرمود: در عوض این شهادت یک درجه ای به حسین داده می شود که به احدی از مخلوقین داده نخواهد شد.

این حسین شیعیانی دارد که هرگاه شفاعت کنند شفاعت آنان قبول خواهد شد

و حضرت مهدی موعود از فرزندان این حسین خواهد بود.

یک وقت قرار میگیریم در صحنه ای که ناخودآگاه میگیم آه، اون صحنه شاید اصلا به چیزی هم فکر نمیکنیم ولی خدا که به همه چیز آگاهه یک باره میبینیم که میخواسته امکانی برای ما فراهم کند که آن را به فقط خواص میتوانسته داده باشد. در معنی بسم الله الرحمن الرحیم، یک وقت دیدیم الرحیم خداوند قسمت ما شد، ولی همان وقت درست زمانی است که داریم آه میکشیم. آن موقع آیا ممکن است با خودمان درگیر شویم که چرا من؟ و یا چرا اینطوری؟!

میگویند امشب شب عرفه است و دعا کنیم برآورده میشود. حضرت سیدالشهدا دعای عرفه ای دارد که در آن بر روی گردن مبارکی کار میکند که میداند قرار است روزی تیغ دشمن خائن را لمس کند. دعای حساب شده ایشان از این جهت آن قدری اهمیت ندارد که دانشمندان تاکید میکنند اهمیت آن در این بخش است:

حضرت سیدالشهدا به درگاه خدا در عرفات عرض کرد:

«خداوندا، یک حاجت به تو دارم. اگر آن را برآوری و باقی مطالبم را رد نمایی ضرری برایم نخواهد شد، و اگر آن رد شد حاجات دیگر برای من فایده ندارد، آن یک حاجت که از تو دارم،

"فکاک رقبتی من النار": بار خدایا، از تو درخواست می کنم که مرا از آتش بِرَهانی

این هم از عجایب روزگار است که آدم بتواند از آتش جهنم رها شود. تجربه روزگار نشانم داده است که ممکن است هنگام برآورده شدن دعاها بگوییم چرا اینطوری و حتی آن هنگام زمانی باشد که ما تعیین نکرده باشیم، ولی خداوند رحمان و رحیم شمارش دعاهای ما را برای برآورده کردن دارد. این سوال عجیب برای من باقی خواهد ماند که آیا ممکن است دعا کنم از آتش جهنم رهایی یابم و این اتفاق بیوفتد؟

خیلی چیزها را راحت بدست آوردم، ولی برای رهایی از آتش از خودم تردید دارم. حق الله، و حق خودم را شاید بتوانم کاری بکنم. آیا حق الناس برایم آتش جهنم میسازد؟ آیا با چند صلوات و چند توبه امکان رهایی از آتش هست؟ آن موقع شاید بگویم که جهنم قسمتی از طبیعت است. خیلی از موارد دیده ایم که به ناحق احترام از ما میخواهند. برایمان حد و حدود تعیین میکنند که نگاه میکنیم از همه همان طلب را دارند. منکه ترجیح میدهم همان چند صلوات و هرچند وقت یکبار فروکش کردن عصبانیت نسبت به این آدم‌ها را داشته باشم و اگر گریزی از رد شدن در آتش جهنم نیست بگذریم دیگر.

___________________

بخش ها مستند این مطلب از کتاب «بر تو خواهم گریست» شامل موضوعات شیخ محمد تقی شیخ شوشتری درباره عاشورا هستند، انتشارات نور معرفت و چاپ اول. علامه شیخ شوشتری در سال 1320 قمری در نجف اشرف به دنیا آمدند که کتابهای علمی بسیار مفیدی از جمله بهج الصباغه نوشته اند که بیشتر مورد توجه متخصصان است.

  • رستم اتابکی پور