نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

نینجا

روزنوشت های یک مستندساز

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیرینی ماکارون» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

جمع خودخواهان با من در مورد ای آر پی و نرم افزار مدیریت پروژه حرف نزنید. «بمن چه» ذات فرهنگی شماست.
شدین فروشنده که منم مشتریان میشم
یک دایی داشتم که برادر مادرم میشد. هر وقت به ما میرسید، یه جای اقامت میخواست. مادرم خودش رو بیش از آنجا میدید و توانایی های زیادی در خودش احساس میکرد. آخری ها آموزش رانندگی میدید. من هم دوره رو کامل دیدم و قشنگ رانندگی میکردم. اون دایی هم وقتی مادرم نبود نیازش زمین نموند.
مشکل در تفکر شماهاست.
من در عمق بی فکری شما هستم که یک رودخانه که ذخیره آبی الهی است رو می‌بندید و میگین یک کانتینر اونجا جای پل فردوسی کافیه. یک مکان باستانی به ما رسیده و باقی مخروبه! همین شد دلیل نرسیدن آبادانی به مکان ما
یک کارخانه فولاد سرچشمه میگذارین و میگین این سرمایه کشوره که آب لازم داشته. اون چی کار کرده که آبادانی از ما بگیرین، به او بدهید؟
میگین کی گفته قشنگی یک شهر به رودخانه می‌تونه باشه؟ پل طبیعت سرسبز بر مسیر ماشینهایی میگذارین که قبلاً مکانی برای جریان رودخانه بوده. آهنگ هم رویش میگذارین و میگین این طبیعت شهری تقدیمی و تقسیمی!

پل طبیعت تهران
کشورهای دیگه هم همین کار رو کردند؟
نه، پل روی رودخانه گذاشته و پاسخگوی حجم ترافیک نبوده. از وسطش متروی تندرو رد کرده. راهسازی جدید نداشته. این باید کفاف حمل و نقل رو می‌داده. نگاه کرده اون قورباغه هم حق زیست داشته، اون ماهی هم حق داشته، اون پرنده هم حق داشته.
آب رودخانه وسط شهر رو میبینی وسیعتر از رودخانه کشتی روی کارون. کارون مثل کشفرود نیست که راه به دریا نداشته و کم آبی رو دیرتر برایش جبران کرد.
این شما هستید که با تعریف نیاز بیخود و با محدود کردن انسانی، فکر رو می‌خواین ببرین تو قوطی کبریت.
کاش کارخونه می‌گفت من یک نرم افزار ای آر پی می‌خوام معرفی کنید. کاش نیازش این بود. نگاه میکنی این سوال می‌پرسه و به تحقیق و تحقیقات و اینا که می‌رسی و میگی، میگه یه خارجی پیدا کرده خیلی کار کردن! ایزو گامم
میگن دریاچه به عمق یک سانت نباش، چاه عمیقی شو.
میگن اونقدر به عمق چاه فکر کن که حتی اگر تو کشورت نتونستی اجرا کنی بیای کشور ما.
یه عمر این چاه عمیق بودیم. نتیجه چی؟
کسی احساس نیازی کرد؟ حتی زندگی نکردیم.
برعکس نگاه کردیم کارشناس های محیط زیست که عمیق شدند هی برای کشفرود محتوای سیاه پخش کرده اند، طوریکه من بخوام کاری کنم یکی یکی باید محتوا رو بردارم بیارم و اینترنتی که به گند کشیدن رو پر کنم، با داستان، با هر چی.
اصلا اون موقع هست که میگم کارشون عمدیه. وقتی دشمن با تمام قوا پشت ماجراست، دیگه این نرم افزارهای مدیریتی جواب نمیده.

 

 

 

_____________________________

Don't talk to me about ERP and project management software, you selfish bunch. "What about me" is your cultural essence.
You became a salesperson and I became a customer
I had an uncle who was my mother's brother. Whenever he came to us, he would ask for a place to stay. My mother saw herself as more than that and felt many abilities in herself. She was recently taking driving lessons. I also completed the course and drove beautifully. That uncle also didn't need the ground when my mother was not there.
The problem is in your thinking.
I am in the depths of your thoughtlessness that you block a river that is a divine water reserve and say that a container there is enough for the Ferdowsi Bridge. An ancient place has reached us and the rest is ruined! This is the reason why Abadani has not reached our place
You build a steel factory in Sarcheshmeh and say that this is the capital of the country that needed water. What has he done to take Abadani from us and give it to him?
You say, who said that the beauty of a city can be in a river? You put a bridge of lush nature on the path of cars that used to be a place for the river to flow. You also put a song on it and say that this urban nature is a gift and a division!
Did other countries do the same thing?
No, they put a bridge over the river and it was not responsive to the volume of traffic. The high-speed subway passed through the middle of it. There was no new road construction. This should have been enough for transportation. Look, that frog also had the right to live, that fish also had the right, that bird also had the right.
You see the water of the river in the middle of the city is wider than the ship's river on the Karun. Karun is not like the Kashfarud River, which had no access to the sea and compensated for its water shortage later.
You are the ones who, by defining a need without self-interest and by limiting humanity, want to take the idea to a matchbox.
I wish the factory had said, "I want you to introduce an ERP software." I wish this was its need. You look at this question and you get to the research and investigations and all that and you say, he said a foreigner found it and they did a lot of work! Iso Gamm
They say the lake shouldn't be one inch deep, it should be a deep well.
They say think about the depth of the well so much that even if you couldn't implement it in your country, come to our country.
We were this deep well for a lifetime. What's the result?
Did anyone feel the need? We didn't even live.
On the contrary, we looked at the environmental experts who went deep and spread black content to discover the river, so that if I wanted to do something, I had to take the content one by one and fill the internet that I'm trying to mess up, with stories, with whatever.
That's when I say their work is intentional. When the enemy is behind the story with all his might, these management softwares no longer work.

  • رستم اتابکی پور
  • ۰
  • ۰

گفتگوی دیدنی دو منتقد

دمنوش صبحگاهی اینهنگ

یکی از برنامه های تلویزیونی که خودش هم نیاز به تبلیغ داشت، راه انداخته بود درباره تعطیلی شنبه ها از دید دو اقلیت به صورت پوپولیستی. از این جهت میگم پوپولیستی که یکیشون نماینده به اصطلاح آخوندها بود و دیگری نماینده ای که چهره سفید مرفه داشت، ولی لحن صدای لوتی داشت. هر دو اقلیت حرف میزدند و میگفتند که ما با عامه مردمیم و میخوایم با خارج در ارتباط باشیم. هرکسی هر حرفی زودتر میزد، میتونست رد حرف دیگری باشه و خیلی مردمی بودند دیگر. اسمش رو هم گذاشته بودند گفتگوی دیدنی دو منتقد!

خلاصه، من خوشحال بودم که این فقط یک برنامه تلویزیونی بود و اینها مثلا تو مجلس دعوای مرغ و تخم مرغ راه ننداخته بودن. این برنامه رو که دیدم رفتم دانشگاه تا برای آزمون کافه پارچینا که اخیرا به خاطرش زیاد میرم اونجا، آماده بشم. یک کلاسی اونجا برگزار میکنند که اغلب دخترها شرکت میکنند و همه میخوان شیرینی پزهای ماهری بشند.

از پله های سمت باغ دانشگاه که بالا میرفتم پسر جوانی رو دیدم که مثل اینکه از قرار با دختر مورد علاقه اش راضی نبود و ول کرده بود میرفت. همینطور هم به دختره میگفت که دیر اومدی سرقرار و بعد هم کیفت رو جاگذاشته بودی. دختره رو میشناختم.

دنیای واقعی مرسومش اینه که کوچکترین اشتباهی از سمت دختر دلیل بر رد قرار میشه؛ برعکس اونچه که تو فیلم ها نشون میدند. همین اخیرا یک فیلم کره ای از این عاشقانه ها میدیدم که سریال بود. تو فیلم نشون میدادند که طرف اتفاقا خیلی دیر رفت سر قرار. با این وجود قرارشون به ازدواج ختم شد و یا دختره مثلا گوشه لبش که کثیف میشد، خودش که نمیفهمید. بهش هم میگفتی غذا رو با دستش میکرد تو دهنش. همین یکی هم تو فیلم دلیل بر رد دختر نبود و خلاصه خیلی قشنگ و رمانتیک شد همه چیز. یک مثلث عشقی دیگه هم تو فیلم آورده بودند که یکی دیگه از دخترها رو نشون میداد از یکی از شهرهای اطراف سئول اومده بود اونحا. او درکنار کارگری باربری، شیرینی خانگی با اسم پسر مورد علاقه اش به خانواده همسر آینده میداد. او میخواست آزمون شیرینی پزی هم بده که دفعه اول از بس دستش تو بارکشی زخم شده بود آزمون رو نتونست بده و رد شد. بعد از مدتی که قرارهاشون به خاطر آغاز اولیه نامناسبی که پسره ترتیب داده بود (پسره از دختره خواسته بود به ازدواجشون به چشم تجارت نگاه کنه) به هم خورد، دیگه این دختر شیرینی خانگی درست نکرد. در عوض چون خانواده اش رستوران داشتند هنوز امیدوار بود بتونه آزمون شیرینی پزی در شهر سئول قبول بشه.

فیلمی که میگم تنوع ماجراش بالا بود و بالاخره یکی از حالات زندگی که بررسی میکرد یکی رو پوشش میداد. دیگه ما اون رو خانوادگی میدیدیم. 50 قسمتی داشت. یک جا این دختره میره کافه پارچینا که قبلا برایش مصاحبه شرکت کرده بود. میخواست خودش جایی که میخواد کار کنه رو ارزیابی کنه. اونجا یک میوه خنک میذارند جلویش که وزن نوشیدنی خالصش کم بود. میره میگه و مدیر هم برای اینکه احساس حقارت میکرد میگه برند ببینند ترازو سالمه یانه. بعد هم که حق با دختره بوده، و مدیرشون مجبور میشه ازش عذرخواهی کنه. چند روز بعد هم دختره رو تو مصاحبه مثلا مجموعه کافه رستورانهای پارچینا قبول کردند و این دختره میشه کارمند همین مدیره. قبلش هم اجاره خونه ش رو بالا برده بودند و اگر این شانس رو نمی آورد باید برمیگشت شهر خودش. هرکسی هم از سئول بره دیگه نمیتونه برگرده و خیلی شبیه تهرانه؛ همه امکانات رو باید میگذاشت و میرفت.

همونجا یک مثلث عشقی هم برای دختره با مدیر کافه پارچینا و دوست پسرش قدیمش درست کردند. دختره به زحمت کارش رو اونجا حفظ کرده بود و اصلا اگر مدیر جوان کافه پارچینا تازه نیومده بود نیروی جدید قرار نبود استخدام کنند. بالاخره دختره با امید فراوان آزمون شیرینی پزی قبول میشه و خوشبختانه از آنجا که پدرمادر دوست دخترش سرمایه خوبی در اختیارش گذاشته بودند، میره جای اون همکار میشه و از کافه پارچینا میره شیرینی پزی دوستش. جالب اینکه درسته شیرینی خانگی اونجا هنوز درست میکردند، ولی اونچه که تو مغازه شون پرفروش شده بود و باعث پیشرفت شده بود شیرینی های ماکارون فرانسوی بود که همینطور رنگی رنگی صورتیو سبز هایلایت و نارنجی میفروختن. دیگه من نمیدونم واقعا در عمل همینطوره، یا حامی مالی فرانسوی فیلم اون رو داشت تبلیغ میکرد.

کلا تو این فیلم خیلی سعی کرده بود به قضیه واقع گرایانه نگاه کنه. اول اینکه اگر از سئول بری دیگه نمیتونی برگردی. دوم اینکه مرسومش اینه که خیلی ها به امید کار و پیشرفت می آیند سئول و با تورم و افزایش اجاره خونه باید برگردند شهر خودشون. بعد هم اگر پدرمادری نداشته باشی که برات مغازه بزنند اگر شانس بیاری میشی همکار دوستت، وگرنه اگر برای دیگری کار کنی، حتی اگر با مصاحبه و صلاحیت های خودت باشه به سختی باید کار کنی و باید بذاری که بقیه نظارت کنند. شانس دیگه دختره این بود که با دوست پسرش سابقش بالاخره ازدواج کرد. کلا این دختره باید خیلی شانس می آورد که در شهر متمولی مثل سئول می ماند و آزمونها رو قبول میشد و پیشرفت میکرد.

خیلی شبیه ماست. ما فقط از این جهت با کشورهایی مثل کره و کشورهای مسلمانی مثل ترکیه فرق داریم که جمعه هامون تعطیله و شنبه تعطیل نیست. حالا همین یکی رو هم اضافه کنند دیگه خیـــــــــــلی شبیه هم میشیم! حالا این یک راهه، یک راه دیگه هم اینه که تعطیلی های هفته رو گردشی کنند که خارجیها رو غافلگیر کنیم. یک بار شنبه، یک بار یکشنبه و اینها. دلیلم هم اینه که اگر مثلا اونها برنامه ریختند که هارپ رو بگذارند فقط روزهای پنجشنبه بزنند، ما شنبه رو تعطیل کنیم که اینها خوابیده اند! باز تا اومدند خودشون رو آماده کنند که ابرهای مثلا روز شنبه رو بپرونند، باز ما شنبه رو از تعطیلی دربیاریم و بکنیم یکشنبه. اینطوری رد تصمیمات ما رو هم نمیتونند بگیرند، و غیرقابل پیش بینی میشیم. مهم اینه که ما با اونها در ارتباط باشیم، نه اینکه تا میتونیم خودمون رو شبیهشون کنیم و یا هرچی خواستند بهش عمل کنیم، اونم وقتی که هربار میبینیم یک جور برای ضربه زدن بهمون برنامه ریزی میکنند.

  • رستم اتابکی پور